وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید. رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید با قلم خوشبختیها با جوهر طلایی رنگ رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت وقتی که نوبتم رسید مرغک بخت من پرید قلم نوک طلا شکست جوهر فقط سیاهی زد وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید با قلم بدبختیها با جوهر سیاهیها رو پیشونی من نوشت :
" قصه تلخ سرنوشت.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:41 توسط پریماه
|
هنگامی که عشق به شما
اشارتی کرد ، از پی اش بروید ، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .
هنگامی که با بال هایش
شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید .
گر چه ممکن است تیغ
نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .
وقتی با شما سخن می
گوید باورش کنید ،گر چه ممکن است صدایش رویاتان را پراکنده سازد ، همان گونه که
باد شمال باغ را بی بر می کند .
زیرا عشق همان گونه که
تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیبتان می کشد .
همان گونه که شما را می
پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .
همان گونه که از
قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می
کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند .
عشق ، شما را همچون
بافه های گندم برای خود دسته می کند .
می کوبدتان تا برهنه
تان کند .
سپس غربالتان می کند تا
از کاه جداتان کند.
آسیابتان می کند تا
سپیده شوید .
ورزتان می دهد تا نرم
شوید .
آنگاه شما را به آتش
مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند ، نانی مقدس شوید
.
عشق رازی است مقدس
.
برای کسانی که عاشقند ،
عشق برای همیشه بی کلام می ماند ،
اما برای کسانی که عشق
نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط پریماه
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:20 توسط پریماه
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از
تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند
" چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان
ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده
ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،یكی
ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن
منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر
حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به
پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین
فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر
به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك
معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این
چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .
خوشا به حال هر كسی كه دلش
رحلی است برای تو .
آنانكه وقتی ترا می خوانند
چنان حظ می كنند ،گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن
كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:1 توسط پریماه
|
می نشینم لب
تنهائی بادآسمان غمگین است. حس تلخی در
شب جای هر ستاره سو سو می زند. با خودم می گویم چه جهان
غمگین است. گوشهایم رامی سپارم به فضاو صدای اندوهیدر تن سیاه شبمی پیچد. انگار، پشت
دیوار زمانقاصدک خورده زمین. با خودم می
گویمشب به اندازه تنهائی من دلگیر است. چشمهایم را
می بندمخواب میبینم رفته ام تا
لب پنجره سبز خداو از انجا با تن نقره
ائی فرشته هاخواب خورشید و ترانه و صدا می بینم. خواب میبینم
که دوباره آسمان می بارد. و دوباره
چلچلهغزل ترانه را می خواند. خواب می بینمباغچه هاجذب تماشای گل و خورشیدند. و کبوتر ازاد
استو قفس بی رنگ است و دگر ماهی
هاجز به وقت خوابتنگی تنگ بلوری را نمی بینند. خواب میبینم
جمعه ها بارانی است و غروب جمعه غرق خوش رنگ
ترین رنگ خداست و بزرگترین
اندوه بشررنگ پر رنگ پر کلاغ هاست. خواب میبینم آدم از باغ
عدن می آیدو درون دستش سیب سرخی است
که دلگیر است چشمهایم را
می گشایمدر هوا می بینم جمعه ها
غمگین است و به جای بارانخون زتنهائی این آسمان می بارد. اشکهایم می
بارند می روم تا لب
پنجره سبز خدا و از آنجا می
بینمکه خدا همغمگین است
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:13 توسط پریماه
|
جواب
سلام را با علیك بده ، جواب تشكر را با تواضع ، جواب
كینه را با گذشت ، جواب بی مهری را با محبت ، جواب
ترس را با جرات ، جواب دروغ را با راستی ، جواب
دشمنی را با دوستی ، جواب زشتی را به زیبایی ، جواب
توهم را به روشنی ، جواب خشم را با صبوری ، جواب
سرد را به گرمی ، جواب نامردی را با مردانگی ، جواب
همدلی را با رازداری ، جواب پشتكار را با تشویق ، جواب
اعتماد را بی ریا ، جواب بی تفاوتی را با التفات ، جواب
یك رنگی را با اطمینان ، جواب مسئولیت را با وجدان، جواب
حسادت را با اغماض ، جواب خواهش را بیغرور ، جواب
دورنگی را با خلوص ، جواب بی ادب را با سكوت ، جواب
نگاه مهربان را با لبخند ، جواب لبخند را با خنده ، جواب
دلمرده را با امید ، جواب منتظر را با نوید ،
جواب
گناه را با بخشش ،
جواب عشق چیست جز عشق
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:45 توسط پریماه
|
در هیاهوی
كودكی؛ سرشار از شیطنت و در اوج بیخیالی و سرمست از لذت زندگی بودیم و من همبازی
تو بودم... ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی هر دو
نوجوانی كنجكاو بودیم و لبریز از عشق و شور زندگی و با یه بغل كتاب میرفتیم
مدرسه؛ هر روز توی مسیر هم بودیم... ولی تو؛ من و ندیدی!
بزرگ شدیم
و جوان؛ هر دو زیبا و سرشار از جاذبه برای هر جوانی به سن و سال خودمون... اون
موقع؛ من دختری زیبا بودم و شاد و سرحال... جوان و پرانرژی و سرشار از احساسات گرم
و پاك... ولی تو؛ من و ندیدی!
تو هم جوانی بودی برومند و زیبا و با موهای مشكی پرپشتی كه وقتی دستات و توی موهات
میبردی موج قشنگی توش حركت میكرد و من از دیدنش لذت میبردم و محو تماشای تو میشدم...
ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی كه با
مردم محله دور میدون جمع شدیم برای بدرقه تو و همرزمای تو به جبهه؛ میون اون
همهمهی جمعیت دلم در طپش بود برای یه دل سیر نگاه كردنت... جسم و روحم یكپارچه
شده بود چشمانی مشتاق و منتظر؛ برای دوباره دیدنت... ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی به سلامت به وطن برگشتی... در میان جمعیتی انبوه كه به استقابلت اومده
بودند؛ دو چشم سیاه و قلبی پر طپش بیش از هر كسی در جستجوی تو بود... ولی تو؛ من و
ندیدی!
من همیشه مقابلت بودم؛ آخه ما با هم همسایه بودیم؛ همبازی بودیم؛ همسن بودیم...
ولی تو؛ من و ندیدی!
و بعد از
سالها ندیدنت؛ ما از اون محل رفتیم... حالا از اون روزهای ندیدنت تا به امروز به
اندازه یه عمر برام گذشته... و من هنوز نتونستم فراموشت كنم...
هنوزم در
جستجوی گمشدهی خودم هستم... حالا دیگه تكنولوژی پیشرفت كرده... میگن آدما توی
اینترنت نیمهی گمشدهی خودشون و جستجو میكنن... من كه باورم نمیشد؟!!! اما حالا
كه اومدم به این دنیای مجازی مرموز؛ میبینم خیلی چیزا تغییر كرده...
انگاری راست میگفتن... بالاخره با یه نفر آشنا شدم... خداكنه همونی كه میخوام
باشه... همونی كه سالها آرزوی دیدنش و داشتم... ولی اینا همهش خیالات... با این
حال به نظرم شیرین و مهیج...
بعد از
چندبار چت كردن با شخصی كه آشنا شدم قرار میذارم... با تردید و نگرانی پیش میرم و
هر لحظه كه به محل قرار نزدیك میشم طپش قلبم بیشتر میشه و به وضوح صدای ضربانش و
میشنوم... حالا دیگه موعد دیدار میرسه و هیجان زیادی دارم...
خدایا از
شدت هیجان و تعجب نفسم داره بند میاد... یه نگاه آشنا... یه چهره گرم و
صمیمی... بالاخره مرد رویاهام و میبینم! اما ...
تو هم مثل
من پا به سن گذاشتی... با موهای جوگندمی و كمی هم خلوت... و چینهای زیر چشمت كه
حكایت از گذر عمرت داره... این بار برای دیدنم دقیقتر میشی... برای تماشای دختری
پا به سن گذاشته... با چهرهای معصوم و خسته كه جای ردپای زمان در اون دیده میشه و
چشمایی كم سو...
حالا تو با دقت زیاد غرق تماشای جسم و روح فرسودهم هستی و من در اندیشهی گذشته
و ناخودآگاه به خاطر میارم...
وقتی كه جوان بودم و شاداب؛ با چشمانی نافذ و چهرهای گرم و جذاب؛ همیشه مقابلت
بودم ولی تو؛ من و ندیدی!!!
نازنینبانو
http://nazaninbanou.blogfa.com/
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:56 توسط پریماه
|
به
تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است.
حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر!
سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
سهراب سپهری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:34 توسط پریماه
|
دختر حکیم عاشق سلطان وقت شد.هرچه حکیم به او گفت:برحذرباش قبول نکرد.
دخترِ عاشق اسم سلطان را بر روی تمام دیوارها، درهای خان، وحتی سقف خانه نوشته بود، و می نشست به اسماء سلطان نگاه میکرد و زیر لب از سلطان تعریف وتمجید میکرد، طوری شد که از دختر پوستی ماندو استخوانی!!!!!!!!!!!!! روزی دختر از خانه بیرون رفت.
حکیم نامها و نقشهای سلطان را کامل پاک نمود. به جای آنها اسماء جلاله خداوند متعال را نوشت.
دختر چون به خانه برگشت، دیدنامهای سلطان پاک و محو گردیده. وبه جای آنها اسماء خداوند متعال نوشته شده !!!!!
از پدر سوال کرد: چرا روی دیواربه جای سلطان نام یزدان نوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟
حکیم پاسخ داد: تو بر دیوار نام سلطان خودنوشتی من هم نام سلطان خودرا نوشتم
گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط پریماه
|
موفقیت امری
نسبی است و تعریف واحدی نیز ندارد. برخی معتقدند که موفقیت رسیدن به آمال و
آرزوهاست و رضایت خاطری است که در رسیدن به هدفی پدید می آید.
موفقیت هدف زندگی
است.
همه تلاش و کوشش
می کنند تا به موفقیت برسند و همه کس خواهان و طالب آن هستند.
راه موفقیت
همیشه در حال ساخت است و در مسیر اتفاق می افتد و نه در پایان راه. تلاش کردن،
پشتکار داشتن و
تسلیم نشدن بر مشکلات راز موفقیت است. برای گام برداشتن در کسب موفقیت ابتدا باید
اهداف مشخص شوند. بدون تعیین هدف و برنامه ریزی نمی توان به موفقیت رسید. موفقیت
پایان کار نیست بلکه آغاز راه است. موفقیت از طریق شانس و اقبال یا به صورت تصادفی
حاصل نمی شود بلکه مدیون تصمیمات و سعی و تلاش هر کسی است.
هیچ
چیز به اندازه کامیابی، کامیابی نمی آورد. فروم
اگر
فکرکنید موفق می شوید، یا شکست می خورید درهردوصورت درست فکرکرده اید.
آنتونی رابینز
کوشیدن،
جستن، یافتن و هرگز تسلیم نشدن، راز موفقیت است. کارلایل
نقطه
شروع هر موفقیت وجود یک نظریه یا نقطه نظر است که خود ناشی از تصور می شد. ناپلئون
هیل
مشکلات افراد موفق کمتر از افراد شکست خورده نیست؛ تنها یک دسته از مردم هستند که
هیچ مشکلی ندارند: کسانی در گورستان خوابیده اند. آنتونیرابینز
تنهاکسی
موفق می شود که به انتظار ننشیند و همه چیز را از هوش و حواس خود
بخواهد. شیلر
هر
جا که هستید همان جا نقطه آغاز است تلاش بیشتر امروز، سازنده فردای متفاوت
شماست. اندرو متیوس
تلاش
منظم و متوالی، پاداشی چند برابر دارد. جیم
ران
هفت خصلت مشترک انسانهای
موفق: عشق، ایمان، برنامه ریزی، مشخص بودن ارزشها، مصرف انرژی، جلب دوستی، تسلط به
فن ارتباط است. آنتونی رابینز
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:11 توسط پریماه
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی60دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که 100 هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چیفکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرفبزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان بهوقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی کهمراسم دعا و بحث دینی و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطرمی شیم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرینلحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه بهچیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری درراه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خندهداره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید بهسرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیامالهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:17 توسط پریماه
|
روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت.
ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می
خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم
را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز
دیگر کلبه من آماده شود!
همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت
فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه
نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به
تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند
نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و
تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجامدهد.
یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر
افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم
چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟
شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن!
پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا
ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای
خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند
برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!
همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد
قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده
بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین
شکل خود آماده شد.
روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق
نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای
خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه
را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد.
هرگز فراموش نکنیم که در هنگام
آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از
آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:9 توسط پریماه
|
این كه می پرسی نشان عشق چیست؟ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی كوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما، اگر عشق یعنی رفتن ِ با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی خواندن از چشمان او حرف های دل ، بدون گفتگو
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:24 توسط پریماه
|
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو
اعلام کردو سپس
محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرینخواسته ام را بگویم و من گفتم
: به تو بگویند ... دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:27 توسط پریماه
|
نمی دونم خواب بودم یا بیدار همه جا نور بود،خدا رو دیدم خدا همون نور بود... خدا دستانم را گرفت من براش حرف زدم ، درد و دل کردم اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت من گله می کردم... اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت گفتم مگه من گله گذار نیستم مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی طمع من کم نشد خواستم و خواستم و تو بی منت هرچی خواستم دادی اون موقع تو رو احساس نمی کردم اما حالا هم که در آغوش تو هستم باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام باز گله می کنم... خدا گفت تو بنده ی من هستی فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم. تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم، چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم. گله و شکایتت رو به من بگو دادگاه انسان ها عدالت نداره اگر هم خوب باشی باز محکومی. اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی. من تو رو هرگز محکوم نمی کنم من به تو همیشه فرصت جبران داده ام. تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو، من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم. آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری، من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم. همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو، بخواه هر آنچه که می خوای. من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه
ناسپاس. می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم. چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام. تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟ فقط کافیه چشما ت رو باز کنی. گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی، طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو
نداشتم. تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت
میکنم. خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من
نداری. من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر
احساس کنی. اما نخواستی... نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ، تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی. من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی. اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم. دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و
گفتم: خدا من بنده ی شرمسار تو هستم. من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟ خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش. تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم. من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش
میکنم حتی ناسپاسی هایت رو. آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری. تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام من با تو هستم از چی می ترسی؟ من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت
پنهانت برو. من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می
گیری. من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من، من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم
هستم. یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود. احساس کردم اون برای همیشه رفته. اما به یاد آوردم که اون گفت : من در وجود تو هستم. خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم. ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت. و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد من منتظرت می مونم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:14 توسط پریماه
|
سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم،
میشوم قد یك كف دست خاك كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك
خانه، یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛
یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره.
یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت،
هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاك باقی بماند، فقط خاك.
اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد
كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغییر كند.
وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من
همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند. من
آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن
دمیده. من آن خاك قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد.
اما اگر این خاك، این خاك برگزیده، خاكی
كه اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست.
اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همین طور خاك باقی
بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا
لَیتَنی كُنت تُراباً. بگوید: ای كاش خاك بودم...
امروز برایتان فیلتر شکن گذاشته ام البته باید با تامل در آن به دستش
بیاورید :
یک فیلتر برای ذهنمان ، که به هر چیزی نیندیشیم! یک فیلتر برای چشمانمان ، که هر چیزی را نبینیم! یک فیلتر برای گوشمان ، که هر سخنی را نشنویم ! یک فیلتر برای زبانمان ، که هر سخنی را بدون تامل و تفکر
نگوییم! یک فیلتر برای دلمان ، که هر کسی را رخصت ورود به ان
ندهیم! یک فیلتر برای روحمان ، که انسانی دگر اندیش باشیم !
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:57 توسط پریماه
|
روزی فرشته ای از فرمان خدا
سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادنبه عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند
تقاضای بخششکرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیهنمیکنم، ولی تو باید کفاره
گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،بهزمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشتهخوشحال از اینکه فرصتی برای
بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمینرفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک
میدانجنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان
دردفاعاز کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین
قطره ازخون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوندفرمود:به راستی چیزی که تو
آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برایکشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشتهبه زمین بازگشت وبه جستجوی
خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها،ودشتها
گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثریک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت
کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکهمقاومتشرا از دست داده بود. پرستار
رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در
حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت
به سمت بهشت رفت.
وبهخداوند گفت:خدوندا مطمئنم
آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدردنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش
رابرای
دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد.
فرشته
برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبیمرد شروری را که براسبی سوار
بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهزبود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مردبه کلبه کوچکی که جنگلبان
وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور ازپنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه
را بدقتنگاه کرد.
زن
جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا کهبه فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب
شد. آیادوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده
بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم
مرد برداشت وبه سمت بهشت پروازکرد.
خداوند
فرمود:
این قطره اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی
است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:44 توسط پریماه
|
پدر بزرگ،
درباره چه می نویسید؟
-درباره تو پسرم،
اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی
بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به
مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل
بقیه مداد هایی است که دیده ام
! پدر بزرگ گفت:
بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج
صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید
فراموش کنی که دستی وجود دارد
که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست
خداست، او همیشه باید
تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آن
چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود
مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که ازخود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید
رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج
باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه
اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح
یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای
این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفتچهارم: چوب یا شکل
خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت
دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب
باش درونت چه خبر است.
و سرانجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از
خود به جا می گذارد. پس بدان از هر
کارت در زندگی ردی به جا می گذاری. سعی کن حرکات تو
هشیارانه باشد. بدان که چه میکنی
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:35 توسط پریماه
|
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی
میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون
خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو
خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو
رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه
فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو
دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا
بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین
مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه
مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در
دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:13 توسط پریماه
|
ماهي کوچکي در اقيانوس به ماهي بزرگ ديگري گفت: ببخشيد آقا، شما از من
بزرگ تر و با تجربه تر هستيد و احتمالاً مي توانيد به من کمک کنيد تا چيزي را که
مدت ها در همه جا در جست و جوي آن بوده ام و نيافته ام را پيدا کنم؛ ممکن است به
من بگوييد: اقيانوس کجاست؟!
ماهي بزرگ تر پاسخ داد: اقيانوس همين جاست که شما هم
اکنون در آن شنا مي کنيد. ماهي کوچک پاسخ داد: نه! اين که من در آن شنا مي کنم آب
است نه اقيانوس. من به دنبال يافتن اقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهي کوچولوي غافل، در نعمت و برکت نامتناهي
غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن کوشش کنيم و به هر دري بزنيم؛ زيرا هر
چقدر اين ماهي کوچک شنا کند باز هم در اقيانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد. خداوند
نعمت هاي زيادي را به همان اندازه که در اقيانوس براي ماهي فراهم کرده، در اختيار
ما قرار داده است. اما شايد بايد تصميم بگيريد که هر روز از زندگي خود را چگونه مي
خواهيد بگذرانيد.
نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما
است. فقط کافي است آن را بخواهيد و همين الان خود را به آن متصل کنيد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 20:53 توسط پریماه
|
چند روز پیش و با حلول ماه مبارک
رمضان نوکیا امتیاز شش نرم افزار مذهبی جالب را از
شرکت اسگاتک خریداری و آن را به صورت هدیه در
اختیار کاربران نوکیا قرار داد . تصمیم گرفتیم در
این پست به معرفی این ۶ نرم افزار و دانلود آن
بپردازیم :
قرآن : این نرم افزار
تمامی قرآن مجید را با خط عثمانی به گوشی شما می
آورد , از نکات قابل توجه این نرم افزار قابلیت
جست جو بین آیات و سوره ها , قابلیت بوک مارک کردن
صفحه های خوانده شده و از همه مهمتر قابلیت قرائت
هست که شما می توانید با اضافه کردن فایل های صوتی
به این قرآن گوش فرا دهید.اطلاعات
بیشتر
امساکیه : نرم افزار
امساکیه یکی از نرم افزار قدیمی نوکیا هست که روی
گوشی های نسخه خاورمیانه به صورت پیش فرض نصب است
, این نرم افزار شما را زماناذان با خبر می
سازد. اطلاعات
بیشتر
رمضانیه : یک یادآور جالب
درباره اتفاقات و وقایع مهم در ماه رمضان اطلاعات
جامعی درباره عید فطر و فطریه و شب
قدر و دعاها و مراسم این روزها که می توانید آن را
به راحتی روی گوشی خود نصب کنید. اطلاعات
بیشتر
حج عمره : یک نرم افزار
مولتی مدیا که شما را از آداب حج عمره با خبر می
سازد و در آن می توانید عکس هایی از اماکن مقدس
اسلامی مشاهده نمایید و از احکام سیاحت و زیارت حج
با خبر شوید. اطلاعات
بیشتر
کارت : این نرم
افزار به شما کمک میکند که به وسیله کارت تبریک
هایی با مناسبت های رمضان در گوشی خود درست کنید و
آن را برای دوستانتان ارسال کنید , البته این
برنامه برای ارسال تصاویر نیاز به MMS دارد
که هنوز امکان دسترسی به آن در سیم کارت های همراه
اول وجود ندارد . البته شما می توانید بعضی از
تصاویر( Picture Message ) را به وسیله
SMS به دوستانتان ارسال کنید. اطلاعات
بیشتر
مذکر : نرم افزار مذکر ,
از اذکار روزانه ماه رمضان شما را با خبر می سازد
, از ویژگی های این برنامه قابلیت گوش دادن به
اذکار به صورت صوتی می باشد , ضمنا می توانید این
اذکار را با دوستانتان به وسیله MMS و یا SMS به
اشتراک بگذارید. اطلاعات
بیشتر
- برای دانلود این نرم افزارها ,
کافی است روی اطلاعات بیشتر کلیک کرده و بعد از
انتخاب گوشی نوکیا خود (سیمبیان ۹/۱ و ۹/۲) آن را
دانلود و به گوشی خود انتقال و به راحتی نصب
نمایید.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:20 توسط پریماه
|
گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه
آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون
و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران
را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است
از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم
یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای
چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز
بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود
گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا
حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران
شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون
می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا
به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده
ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:13 توسط پریماه
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش
دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست
آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود
كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور
اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره
زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ
شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما
بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به
ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر
جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را
براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به
درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي
، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از
چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف
اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق
شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق
مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد
زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري
، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري
شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده
شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن
پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار
باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي
روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت
شده است»
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:4 توسط پریماه
|
تا زمانیکه نگران هستی
مردم چه قضاوتی در مورد تو دارند در بند اسارت آنها هستی ، فقط هنگامی میتوانی
حاکم بر سرنوشت خود باشی که به تایید و تصدیق دیگران نیازی نداشته باشی ۰
اگر در زندگی به آنچه
آرزو داری نمیرسی به این دلیل نیست که خداوند نخواسته به دعاهای تو پاسخ گوید
بلکه به این علت است که آنچه تو فکر میکنی و میگویی و عمل میکنی برخلاف چیزی
است که آرزو داری به آن برسی ۰ نیل دونالد والش
غمهایتان را بدست
فراموشی بسپارید و دلهایتان را مملو از عشق پروردگار عالم کنید تا شادی واقعی را
بیابید ۰
خوشرویی رامردم بیشتر
دوست دارند تا ترشرویی را به مردم نشان دهید که دوستشان دارید حتی اگر آنها شما را
دوست ندارند
اینرا به خاطر بسپار که
تو آنچه را که باید یاد بگیری میآموزی لزومی ندارد کسی که درباره کمال صحبت
میکند کامل باشد ، لزومی ندارد برای آنکه درباره تکامل صحبت کنی به بالاترین سطح
آن برسی فقط سعی کن صادق و صمیمی باشی ۰اگر
میخواهی صدماتی را که تصور میکنی به دیگران وارد کردهای جبران
کنی آنرا در اعمالت نشان بده ۰ نیل دونالد والش
روراستی در دوستی و
برخورد با مردم شخصیت شما را به مقام بالایی میرساند ۰
از پرحرفی خودداری
کنید مردم همه حرفهای شما را باور نخواهند کرد ۰
اگر دائماً از
گرفتاریهایتان صحبت کنید مثل این است که مرتباً بر گرفتاریهایتان افزودهاید
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:6 توسط پریماه
|
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
رهی معیــــــــــــــــــــــــــری
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:21 توسط پریماه
|
یك دوست دلش گرفته باشد، این دل به هوای دوست تنگ است
وقتی كه هوای شهر خشكید، قوس و قزحش فقط سه رنگ است
تاریك و سیاه و سرد و اصلا، بی رنگ و خراب و خسته و تار
این شیشه اگر شكسته هم نیست، هر روز و شبش غریق سنگ است
ای مطرب خوش نواز، منواز، زیرا كه به گفتهی شواهد
هر ماتم و درد در دو عالم، از سوز نی و نوای چنگ است
در راه تو ای نگار خوشروی، دل زخم شد و سپید شد موی
خرما به نخیل و دست كوتاه، ره دور و ببین كه پای لنگ است
دنیا به نبرد بسته شمشیر، تن خسته و جان به دست تقدیر
ما بی كس و او سپاه سرشار، انصاف بده كه این چه جنگ است؟
مانده است توكل و تحمل، صبر است و تشكر و تامل
دریا چو شود به كام طوفان، كو ترس كه در دل نهنگ است؟
یك دوست دلش گرفته باشد، این دل به هوای دوست تنگ است
اما تو بدان به شهر باران، قوس و قزحش هزار رنگ است
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط پریماه
|
این دفعه اگه داشت بارون
میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو
میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه
قطراتی که نتونستی بگیری دوستت دارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:55 توسط پریماه
|
لبخند یک عطیه الهی
است. اگر تا کنون از آن استفاده کرده باشید، به خوبی می دانید که یک لبخند گرم، چه
سلاح نیرمندی است. مردم زمانی می خندند که از چیزی خوششان بیاید، و یا احساس خوبی
نسبت به چیزی داشته باشند. بنابراین می توانیم با یک لبخند کارهای بسیار زیادی را
انجام دهیم و دیگران را به راحتی خوشحال کنیم.
حالا اجازه دهید نگاهی
به تاثیرات لبخند داشته باشیم
ابتدا باید بدانیم که
لبخند به همه احساس آرامش می دهد. زمانیکه فردی به شما لبخند می زند، کمتر اتفاق
می افتد که شما هم در پاسخ به او لبخند نزنید. این امر، یک واکنش کاملاً ناخودآگاه
است. این روزها به نظر می رسد که انسان ها تمایل کمتری به لبخند زدن دارند. مشکلات
جوامع بشری آنقدر زیاد شده که به آنها اجازه لبخند زدن نمی دهد. گاهی اوقات هم
برخی افراد برای اینکه در نظر دیگران آسیب پذیر، و احساساتی جلوه نکنند، از لبخند
زدن خودداری می کنند.
یکی از دلایلی که لبخند
را اینقدر تاثیر گذار کرده این است که شما با انجام این کار خوبی و مهربانی را به
طرف مقابل القا می کنید. آیا زمانی را که فردی به شما لبخند زده به یاد می آورید؟
در آن موقع چه احساسی به شما دست داده بود؟ حداقل احساسی که در این زمان به خود من
دست داده، چیزی نیست جز "خوبی." لبخند باعث می شود که شما کمی آرامتر
شوید، اعتماد به نفستان افزایش پیدا کند، جذاب تر جلوه کنید، و ...
زمانیکه فردی به شما
لبخند می زند، احساس خوبی در مورد خودتان پیدا می کنید، بالطبع شما نیز در پاسخ
باید جواب او را با یک لبخند بدهید. این امر سبب ارتقای احساسی هر دو نفر می شود.
از این گذشته لبخند زدن
باعث آزاد شدن اندروفین در بدن می شود. در چندین پژوهش مختلف ثابت شده است که این
هورمون سبب ایجاد آرامش در تمامی ارگان های بدن شده و فرد را خوشحالتر می کند.
توجه: لبخند بزنید و از
دیگران هم لبخند بخواهید. چیزی جز تاثیر مثبت نصيبتان نخواهد شد. همین امروز
امتحان کنید.
بهترین
لبخند!
لبخند باید صمیمانه
باشد و در زمان خندیدن، چشمانتان نیز بخندند؛ (حتی چین خوردگی های زیر چشم).
زمانیکه لبخند می زنید، به آینه نگاه کنید. رمز یک لبخند واقعی در خندیدن چشم
هاست. آنقدر به آینه نگاه کنید تا فرق یک لبخند صادق و صمیمانه را با یک لبخند
معمولی تشخیص دهید. پس از اینکه معنای واقعی آنرا متوجه شدید می توانید بیرون
بروید، به دیگران لبخند بزنید و تاثیر مثبت آنرا به وضوح مشاهده کنید. البته باید
توجه داشته باشید که اگر بی موقع و نابجا، هر کسی را که می بینید، به او لبخند
بزنید، مطمئناً این کار شما نتیجه معکوس در بر خواهد داشت، به همین دلیل باید لبخند
زدن خود را کنترل کنید. نباید به دلیل جلب نظر دیگران لبخند بزنید، بلکه به این
دلیل باید بخندید که احساس بهتری در خودتان ایجاد کنید.
زمانیکه تنها هستید،
حتی اگر چیزی برای خندیدن هم وجود نداشت، فقط به این دلیل که از تنهایی خود لذت می
برید، گل لبخند را بر روی لبان خود بکارید. شاید این کار زمانبر نباشد، اما به
راحتی می تواند حال و هوای شما را تغییر داده و یک نگرش جدید در شما ایجاد کند که
به واسطه آن بتوانید دیگران را نیز خوشحال کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:39 توسط پریماه
|
مرگ تدریجی ما اغاز
خواهد شد اگر سفر نکنیم اگر مطالعه نکنیم اگر
به صدای زندگی گوش فرا ندهیم اگر به خودمان بها
ندهیم
مرگ تدریجی ما اغاز
خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادتهای خویش باشیم
اگر دچار روز مرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خود ندهیم
یا با کسانی که نمیشناسیم سر صحبت را باز کنیم
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکش که
موجب درخشش چشمان ما میشود
و دل ما را به تپش در می اورد
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که
از حرفه یا عشق خود نا راضی هستیم
اگر حاشیه امنیت خود را برای ارزویی به خطر نیندازیم
برای یک بار هم که شده از حقیقتی عاقلانه
بگریزیم باید زندگی را امروز
اغاز کنیم بیایید امروز خطر کنیم
! همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار
مرگ تدریجی شویم ! فراموش نکنیم شاد بودن
را !!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:19 توسط پریماه
|
حس میکنم دیگه دوستم
نداری
حس میکنم زیادی وجودم
چرا به این زودی ازم
بریدی
من که گل سر سبد تو
بودم
حس میکنم تو این
روزا نمی خوای
یه لحظه هم حتی من
و ببینی
کاش میدونستم عشق دیروز
من
فردا که شد تو با کی هم
نشینی
دوستم نداری میدونم
دوستم نداری
اما تو چشمات مبینم که
بیقراری
خدا کنه که برگردی
تو پیشم
بدون تو من دیونه میشم
دوست ندارم حضور من
کنارت
باعث دل خستگیه تو باشه
شاید سفر رفتن من یه
فصل تازه ای از زندگی تو باشه
حس میکنم باید از اینجا
برم
جایی که هیچکی راهشو
بلد نیست
باید برم که قدرمو
بدونی
یه مدتی تنها بمونی بد
نیست
حس میکنم دیگه دوستم
نداری
حس میکنم زیادی وجودم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:11 توسط پریماه
|
هرکه خوبی کرد زجرش میدهند هر که زشتی کرد اجرش میدهند باستان کاران تبانی کرده اند عشق را هم باستانی کرده اند هرچه انسانها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند اندک اندک عشق بازان کم شدند نسلی از بیگانگان آدم شدند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:8 توسط پریماه
|
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر
بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك
نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و
ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست
او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور
عشق گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز
...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او
بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم
كن از برایش قلب خود تقدیم كن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:56 توسط پریماه
|
هر کسی خدای خود را دارد . هر کس خدایش یک مقدار لیاقت
دارد .
یکی برای خدایش تره هم خرد نمی کند ولی دیگری همه امیالش را برای
معبودش زیر پا می گذارد بی منت .
یکی خداییش خیلی نمی ارزد و هر کاری کند
معامله است و می گوید چرا جواب نمی گیرم .
عبادت را با کمیت می سنجند ولی
گاهی افرادی یک یا الله می گویند عرش می خندد چون دلشان زنده هست و هیچ
گاه نمی میرد .
دلی که خواستند بارها زیر پایشان له کنند و منکرش شوند چون
همه سختی های زندگیشان از پاکی دل بوده ولی دل نمی فهمد . دلشان گاهی
مرمری است . نمی میرد و خدا می خندد وقتی دلی برای زندگی تلاش می کند و
دوام می آورد ، عاشق می شود و عاشق می کند .
خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط پریماه
|
عشق مثل یک مهمان وارد خانه تنهائی دلمان می
شود وحال
به هر دلیلی این مهمان ناخوانده ما را ، ترک می کند
شاید که وقت رفتنش باشدآن موقع دل بی قرار ما سر به بیداد میزند ونفرت را خود از درون به آتش میکشیم واین لهیب تنها ما
رامیسوزاند.... و ما عشق را محکوم میکنیم
در حالی که ما خود نفرت را دعوت کردیم و عشق این عشق
تنها مهمان ناخوانده دل ما.... نه؟
وما همیشه آسوده از انیم که ، غیر خود را محکوم کنیم. نه..... عشق بهارست عشق شمیم عطر زندگی ست حتی اگر سهم من نباشد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:41 توسط پریماه
|
مشخصات
متولدین ماهها
فروردین سمبل : قوچ عنصر: آتش سیاره : مریخ عضو آسیب پذیر :سر روز اقبال : سه شنبه اعدادخوش یمن : الماس رنگ : قرمز فروردینی ها در پی عشق آتشین
و پر شورترین عشق ممكن اند او خود به خود جنس مخالف را
جذب می كند . لذتهای جسمانی برای او بسیار اهمیت دارد و گاه احساس
مالكیت شدیدی نسبت به معشوق خود را دارد اردیبهشت سمبل : گاو نر عنصر : خاك سیاره : ناهید عضو آسیب پذیر : گردن روز اقبال : جمعه اعداد شانس : 4و6 سنگ خوش یمن : زمرد سبز رنگ : آبی روشن گل : خشخاش حیوان : گاو جذاب است و عشقش تا حدی
نفسانی.برای او عشق اهمیت زیادی دارد و اگر عاشق شود عاشقی
فداكار خواهد بودمعمولا صبر میكند ابتدا طرف مقابل تعهد خود را
ثابت كند و سپس خود را در این تعهد شریك میكند خرداد سمبل : دو قلوها عنصر : هوا سیاره : عطارد عضو آسیب پذیر : دست و شانه روز اقبال :چهارشنبه اعداد شانس : 5و9 سنگ خوش یمن : عقیق رنگ : زرد گل : زنبق حیوان : پروانه چه راحت میتوان عاشق او شد. جذابیت
و شیرینی كلام او به خوبی بر این مدعاست.او عاشق شادی و
خوش بودن است و اگر نتوانی او را شاد كنی جذابیت خود را
از دست می دهی
تیر سمبل : خرچنگ عنصر : آب سیاره : ماه عضو آسیب پذیر : سینه و شكم روز اقبال : دوشنبه اعداد شانس :3و7 سنگ خوش یمن : مروارید رنگ : نقره ایی حیوان : حیوانات صدفدار او مانند سیاره خود ، ماه در
حال تغییر است اگر به او اطمینان كامل نداشته باشی هرگز رابطه ی
عاشقانه با اونخواهید داشتاو از عشق ورزیدن لذت می برد و در عوض میخواد
آن را دریافت كند
مرداد سمبل : شیر عنصر :آتش سیاره : خورشید عضو آسیب پذیر : قلب و پشت
بدن روز اقبال : یكشنبه اعداد شانس : 8و9 سنگ خوش یمن : یاقوت رنگ : زرد گل : آفتابگردان حیوان : گربه سانان عاشق عاشق شدن است و معشوق
خود را غرق هدایای خود می كند تلاش می كند تا رابطه ی
عاشقانه ی بی نقصی را خلق كند
شهریور سمبل : باكره عنصر : خاك سیاره : عطارد عضو آسیب پذیر : سیستم عصبی روز اقبال : چهارشنبه اعداد شانس : 3و5 سنگ خوش یمن : یاقئت كبود رنگ : سبز گل : بنفشه حیوان : سگ كوچك – گربه می تواند چنان تودار باشد كه
به نظر برسد كه از برخورد با دیگران منع شده .ولی آن گاه كه به
عشق واقعی خود دست پیدا كند دیگر این ویژگی او را نخواهید دید.برای چنین
انسان فداكارومهربان تحمل سختی بسیار با ارزش است او به آسانی در عشق گول نمی
خورد چون می داند در پی چیست
مهر سمبل : ترازو عنصر : هوا سیاره : ونوس عضو آسیب پذیر : كمر و كلیه
ها روز اقبال : جمعه اعداد شانس : 6و9 سنگ خوش یمن : الماس رنگ : آبی و بنفش گل : سرخ حیوان : خزندگان او می تواند دوست خوب و
میزبانی عالی باشد او در سیاست دومی ندارد.
آبان سمبل : عقرب عنصر : آب سیاره : پلوتون روز اقبال : سه شنبه اعداد شانس : 2و4 سنگ خوش یمن : یاقوت زرد رنگ : قرمز حیوان : حشرات مرموز است ولی میتواند عاشق
باشد.از حمایت دیگران لذت می برد او می تواند حسود و تودار
باشد.با كسی كه حس كند قابل اطمینان است كنار می آید
آذر سمبل : كمان دار عنصر : آتش سیاره : ژوپیتر عضو آسیب پذیر : كبد روز اقبال : پنج شنبه اعداد شانس : 5و7 سنگ خوش یمن : فیروزه رنگ : ارغوانی گل : نرگس حیوان : اسب اگر شخص مورد علاقه اش را
پیدا كند وفادار است.مشكل اینجاست كه خواسته اش را بیان نمی كند
و صبر میكند تا خودتان حدس بزنید
دی سمبل : بز عنصر : خاك سیاره : زحل عضو آسیب پذیر : زانو- استخوان روز اقبال : شنبه اعداد شانس :8و9 سنگ خوش یمن : عقیق رنگارنگ رنگ : سیاه و قهوه ایی عجله ایی در عشق ندارد.نه به
سرعت عاشق می شود نه به سادگی راز دل خود را می گوید
او همواره در حركت است ولی نمی داند چرا.فقط می داند
باید موفق شود اگر فكر میكنید می توانید او را از رسیدن به هدفش باز
داریر و به سمت خود جذب كنید سخت در اشتباهید
بهمن سمبل : آب گیر عنصر : هوا سیاره : زهره عضو آسیب پذیر : مچ و ساق
پاها روز اقبال : چهارشنبه اعداد شانس : 1و7 سنگ خوش یمن : یاقوت ارغوانی رنگ : آبی حیوان : پرندگان درشت اندام اگر عاشق متولد بهمن باشید با
تمام وجود عاشق شما خواهد شد تنها نكته ایی كه باید از آن
دوری جویید این است كه بر سر راه پیشرفت او قرار نگیرید. او
عاشقی صادق است. دیر عصبانی می شود. آزار دهنده نیست .برنامه
های خودش را دارد .هرگز تغییر نخواهد كرد.اگر نتوانید خود
را با ایده های گوناگون مذهبی ،فرهنگی و اجتماعی او هماهنگ كنید
هرگز شانسی برای دستیابی به عشق پایدار او نخواهید داشت
اسفند سمبل : دو ماهی كه خلاف جهت
هم شنا می كنند عنصر : آب سیاره : نپتون عضو آسیب پذیر : پاها روز اقبال : جمعه اعداد شانس : 2و6 سنگ خوش یمن : یاقوت كبود رنگ : سبز روشن گل : نسرین حیوان : ماهی اگر عاشق شماست واقعا
خوشبختید.او به پای معشوق فدكاری های بسیار می كندبرای حفظ این
رابطه از هیچ كاری رویگردان نیست مادامی كه به او وفادار باشید
از آن شما خواهد بود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:41 توسط پریماه
|