|
دوستی یه حادثه و جدایی قانون است. بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم!
|
زندگی دفتری از خاطره هاست ... یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك ...
یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست ... چشم تا باز کنی عمر می گذرد.
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد...

روی قبرم
بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که
چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد
، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود
که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها
بيداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر
رفت
نميدونم به کارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه بدون
اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب ميدونه
جنگه
دست هر کی ميبينی يه تفنگه
يه عمره دور چشماش گشتم اما
نفهميدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه
دنيا سر ناسازگاری داره با ما
بشين باز هم دعا کن واسه اون
که ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه
دوره خدا ميدونه که حالش چه جوره
توی خلوت ميگم اينجا کسی نيست
خداييش که دلم خيلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تيره است
چراغم مثل اتشقشان ميمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نيست
هزار شب شد هزار شب شد نيومد
باز سراغم
لا لا لا لا نخواب خواب که
دوا نيست
دل ديوونه داشتن که خطا نيست
ميگن دست از سرش بردار نميشه
اخه عاشق شدن که دست ما نيست
لا لا لا لا نخواب تنها
ميمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزيزم مگه
من مثل اون نامهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو
نگاه کن
من اسفند رو ميارم تو دعا کن
بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب
حافظ رو بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو
راهه هميشه عمر خوشبختی کوتاهه
ميگن با يه فرشته اونو ديدن
دروغه جون دريا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدايی
کمر خم ميشه زير بی وفايی
تو بيدار باش همه تو خواب
نازن برای کی بخونم پس لالايی
لا لا لا لا نخواب تنهايی
زرده اگه طولانی شه مثل يه درده اگه چشم انتظار باشی که
هيچی دروغ ميگی به دل که بر
ميگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و
کشتيم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خياله
لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه
واسه کم ادمی خوب مينويسه
يکی لبهاش تو خوابم غرق خنده
است يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه
لا لا لا لا نخواب عاشق يه
سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه
تا اون بالاست رسيده است اما
تنهاست پايين هم که بيوفته بی نصيبه
لا لا لا لا نخواب اينجا
سياهی پر اما تو تنگه قصه ماهی

فراموش نکنی یکی نشسته
چشم به رات
اونکه قسم خورده و
میمونه منتظره برات
یه وقت فراموش نکنی
یکی نشسته چشم به رات
اونکه قسم خورده و
میمونه منتظره برات
با دسته دسته های گل
هنوز نشسته سر رات
در انتظار دیدنت
شنیدن صدای پات
اشکای من یادت بیاد
وقت خداحافظیمون
حرف خودت یادت باشه
تو لحظه جداییمون

پر اضطراب قلبم
نکنه بمونه تنها
فقط این دو راهی مونده
من سیب سرخ حوام
نمیخوام بگم دوباره
که چی بوده سر گذشتم
بذار ساده گفته باشم
از خودم ساده گذشتم
آره عاشق شدن انگار
اولین گناه من بود
اگه اشتباهی بوده
همه اشتباهه من بود
آره تاوان گنامه
که همیشه ی خدا
غرق ماتم باشم
خاطر حوام رو میخوام
میخوام آدم باشم
تو کتاب آفرینش
قصه تا کجا رسیده
تا حالا چند تا ترانه
قصه ی ما رو شنیده
آخر قصه ی بودن
بسته به جدایی ماست
فاصله معنا نداره واسه
ما
تا دنیا دنیاست
شک نکن به عشق پاکم
من
واسه جوونی پیرم
اگه
تنها نمونی
تا
برای تو بمیرم
آره
تاوان گنامه
که
همیشه ی خداااا
غرق
ماتم باشم
خاطره
حوام رو میخوام
میخوام
آدم باشم.

بیا به بهانه
عشق
به دورآبادی برویم
كه دل را آذین تماشای گل میكنند
و به حرمت عشق
پیشانی به خاك میسایند
و برای عاشقان آفتابی دعای وصل میخوانند
بیا برویم
به نورآبادی كه مردمانش
فانوس سرخ دلهاشان را
به تمامی سطح شب میآویزند
و نمیگذارند كه دلهای عاشق
عشق را در خیال گناه گریه كنند
بیا برویم
پیش از آن كه ناگزیر خود را خط بزنیم
از هراس خط خوردن


اینجا همیشه شب است و سکوت و درد
زندانی این شب یلدا شدم بیا
السلام علیك یا مولای، سلام مخلص لكفی الولایه اشهد انك الامام المهدی قولاً و فعلاً و انت الذی تملأ لارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثرانصارك و اعوانك و انجز لك ما و عدك فهو اصدق القائلین و نرید ان نمن علی الذیناستضعوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین، یا مولای یا صاحب الزمان.
سلام بر مهدی، جوهر دین و نور یقین،ذخیره الهی و منجی نهائی؛
سلام بر مهدی، كعبه مقصود و قبلهموعود، سر عظیم و اسم اعظم؛
سلام بر مهدی، ستاره طالع و نجم ثاقب،مسیح مسیحها و موعود موعودها؛
سلام بر مهدی، صاحب شب قدر و عصارهعصر؛
سلام بر مهدی، دیده بان خدا و مظهرهدی، وصی اوصیاء و گزیده اولیاء؛
سلام بر مهدی، علم منصوب و علم مصبوب،پرچم برافراشته و دانش انباشته؛
سلام بر آن عزیزی كه كمال موسی و بهاءعیسی و صبر ایوب با اوست، و آن سفینه النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدیبالسكینه و الوقار، و بمعرفه الحلال و الحرام و بحاجه الناس الیه و لایحتاج الیاحد.
او كه چون برخیزد عالمی را برخیزاند وبدنبال خویش كشاند.
یك چشم زدن غافل از آن ماه نباشید
شاید كه نگاهی كند آگاه نباشید
من آموخته ام
... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که
زیر پایپیرترین فرد دنیاست
... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند
کسی است که به منمی گوید: تو مرا شاد کردی
... که
هرگز نباید بههدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
... که همیشه
برای کسی که به هیچ عنوانقادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
... که مهم نیست
که زندگی تا چه حداز شما جدی بودن را انتظار دارد،
همه ما احتیاج به دوستی
داریم که لحظه ای با وی بهدور از جدی بودن باشیم
... که گاهی تمام
چیزهایی که یک نفر می خواهد،فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای
فهمیدن وی
... که زندگی مثل یک
دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت میکند
... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی
دهد
... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
... که زندگیدشوار است،
اما من از او سخت ترم
آموخته ام
كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند، اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه
در حال بالا رفتن از كوه هستیم..
ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز
دارد.
... که فرصتها
هیچ گاه از بین نمیروند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
كه فقط چند ثانیه
طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال
ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم.
كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم.
![]()
همان كه گاهي ميشكند
...
قلبي كه از بودن آن باخبر است
و قلبي كه از حضورش بيخبر.
قلبي كه از آن باخبر است،
همان قلبي است كه در سينه ميتپد.
همان كه گاهي ميشكند؛
گاهي ميگيرد و گاهي ميسوزد
گاهي سنگ ميشود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست ميرود
...
با اين دل است كه عاشق ميشويم
با اين دل است كه نفرين ميكنيم
و گاهي وقتها هم كينه ميورزيم
...
اما قلب ديگري هم هست؛
قلبي كه از بودنش بيخبريم.
اين قلب اما در سينه، جا نميشود
و به جاي اين كه بتپد، ... ميوزد
و ميبارد و ميگيرد و ميتابد
اين قلب نه ميشكند و نه ميسوزد
و نه ميگيرد.
سياه و سنگ هم نميشود
از دست هم نميرود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آن قدر سبك است كه هيچ وقت
هيچ جا نميماند
بالا ميرود و بالا ميرود و
بين زمين و ملكوت ميرقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو
نفرين ميكني، او دعا ميكند
وقتي تو ميرنجي، او ميبخشد
اين قلب كار خودش را ميكند
نه به احساست كاري دارد نه به
تعلّقت
نه به آن چه ميگويي؛ نه به
آن چه ميخواهي
و آدمها به خاطر همين دوستداشتنياند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بيخبرند
...
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه
تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
وقتی که گریم میگیره
یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا
من تو دلم زندونیم
ای همه آرامشم از تو، پریشانت نبینم
چون شب خاکستری، سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار، اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی، رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها، افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق، کجا شد شور آواز قشنگت؟
در قفس، چون قلب خود.. هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام، ای شاخهٔ نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصّهٔ دلتنگی ات را، خوب من.. بگذار و بگذر
گریهٔ دریاچه ها را، تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
کنار سیب و رازقی، نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی، بی خبر از دلبستگی.. عاشقم
ابر شدم، صدا شدی
شاه شدم، گدا شدی
شعر شدم، قلم شدی
عشق شدم، تو غم شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای، نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی، بی خبر از دلدادگی.. عاشقم
ماه شدم، ابر شدی
اشک شدم، صبر شدی
برف شدم، آب شدی
قصّه شدم، خواب شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی
آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری
آمد و رفت
و هی این
و آن
سرسری
آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم
را تماشا نکرد
دلم قفل
بود
کسی قفل
قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این
اتاق
پر از
دود و آه است
یکی گفت:
چه
دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور
اینجا کم است
و آن
دیگری گفت:
و انگار
هر آجرش
فقط از
غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند
بی مشتری
ومن تازه
آن وقت گفتم:
خدایا تو
قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد
و توی قلبم نشست
و در را
به روی همه
پشت خود
بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،
دیگر
برای شما
جا نداریم
از این
پس به جز او کسی را نداریم.

من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را
دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را
دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین
جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان
را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور
جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را
وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم


خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

با من بگو از
عشق ای آخرین معشوق
که برای رسوایی دنبال بهونم
با بو سهای آروم
خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر رو
یای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست
که تموم خواب خیا لم بود
تعبیر من عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
شب های تنهایی همرنگ گیسوته
آغوشتو باز کن
بانوی مهتابی
دلواپسی ها مو با خنده ای کم کن
که تو یی پایان تردیدو بی تابی
من تو نگاه تو دنیا مو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو
افسانه نیست
که تموم خوابو خیا لم بود
تقدیر م................ن
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

شب است و دلی شکسته، شب
است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز
شب است و من و دنیای بی
تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست، شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده
و قدر را قدر نمی داند.
شب قدر است و با خیال
تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی، قرآن بر
سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی
بودم «العفو» بگویم
قرآن بر سر می گیرم تا
به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ روزهایی
که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ سالهایی
که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم. تا به
اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ روزهایی
که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ عمر
گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم
و بگریم.
تا به اندازۀ پروندۀ
سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم.
العفو، ای مهربانتر از
پدر که هر چه از تو دورتر شدم با به سویم آمدی
در این شبهای قدر که
ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو
را نخواهم.
روزی مرد کوری روی پله
های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارش قرار داده بود. روی تابلو نوشته
شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت . نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت . آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار او گذاشت و رفت.

عصر آن روز روزنامه
نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس است . مرد
کور از صدای قدمهایش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را
نوشته بگوید که روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد
:
چیز خاص و مهمی نبود من
فقط نوشته های شما را به شکل دیگری نوشتم.
و لبخندی زد و به راه
خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او
خوانده می شد:
اکنون بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!!!!!!!!!
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
می توان رختخواب خرید ولی خواب نه،
می توان ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
می توان دارو خرید ولی سلامتی را نه،
می توان خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره،
می توان قلب خرید، ولی عشق را نه
حکایت زن و خدا
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد.
این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت..
روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید.
زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد!
زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد.
اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن
نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود.
صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را
باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.
پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل
نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!با من ازدواج ميکني؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت!
باز بوی مهر، ماه مدرسه
وزیدن نسیم خنك آغاز مهر ماه وهیاهوی بچه مدرسهایها موجی از خاطره- های شیرین را به یادم میآورد.
"باز بوی مهر ماه مدرسه ، بوی بازیهای راهمدرسه " در ذهنم تداعی می- شود.
امروز اولین روز مدرسه است،روزی كه در ذهن همه كسانی كه دنیای مدرسه را تجربه كردهاند فراموش نشدنی است.
صدای شادی و هیاهوی دانشآموزان ناخودآگاه مرا هم به آن روزها میبرد