پر اضطراب قلبم نکنه بمونه تنها فقط این دو راهی مونده من سیب سرخ حوام نمیخوام بگم دوباره که چی بوده سر گذشتم بذار ساده گفته باشم از خودم ساده گذشتم آره عاشق شدن انگار اولین گناه من بود اگه اشتباهی بوده همه اشتباهه من بود آره تاوان گنامه که همیشه ی خدا غرق ماتم باشم خاطر حوام رو میخوام میخوام آدم باشم
تو کتاب آفرینش قصه تا کجا رسیده تا حالا چند تا ترانه قصه ی ما رو شنیده آخر قصه ی بودن بسته به جدایی ماست فاصله معنا نداره واسه
ما تا دنیا دنیاست شک نکن به عشق پاکم
من
واسه جوونی پیرم اگه
تنها نمونی تا
برای تو بمیرم آره
تاوان گنامه که
همیشه ی خداااا غرق
ماتم باشم خاطره
حوام رو میخوام میخوام
آدم باشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:36  توسط پریماه
|
السلام
علیك یا مولای، سلام مخلص لكفی الولایه اشهد انك الامام المهدی قولاً و
فعلاً و انت الذی تملأ لارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل
الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثرانصارك و اعوانك و انجز لك ما و
عدك فهو اصدق القائلین و نرید ان نمن علی الذیناستضعوا فی الارض و نجعلهم
ائمه و نجعلهم الوارثین، یا مولای یا صاحب الزمان.
سلام بر مهدی، جوهر دین و نور یقین،ذخیره الهی و منجی نهائی؛
سلام بر مهدی، كعبه مقصود و قبلهموعود، سر عظیم و اسم اعظم؛
سلام بر مهدی، ستاره طالع و نجم ثاقب،مسیح مسیحها و موعود موعودها؛
سلام بر مهدی، صاحب شب قدر و عصارهعصر؛
سلام بر مهدی، دیده بان خدا و مظهرهدی، وصی اوصیاء و گزیده اولیاء؛
سلام بر مهدی، علم منصوب و علم مصبوب،پرچم برافراشته و دانش انباشته؛
سلام
بر آن عزیزی كه كمال موسی و بهاءعیسی و صبر ایوب با اوست، و آن سفینه
النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدیبالسكینه و الوقار، و بمعرفه الحلال و
الحرام و بحاجه الناس الیه و لایحتاج الیاحد.
او كه چون برخیزد عالمی را برخیزاند وبدنبال خویش كشاند.
یك چشم زدن غافل از آن ماه نباشید
شاید كه نگاهی كند آگاه نباشید
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:36  توسط پریماه
|
... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که
زیر پایپیرترین فرد دنیاست
... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند
کسی است که به منمی گوید: تو مرا شاد کردی
... که
هرگز نباید بههدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
... که همیشه
برای کسی که به هیچ عنوانقادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
... که مهم نیست
که زندگی تا چه حداز شما جدی بودن را انتظار دارد،
همه ما احتیاج به دوستی
داریم که لحظه ای با وی بهدور از جدی بودن باشیم
... که گاهی تمام
چیزهایی که یک نفر می خواهد،فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای
فهمیدن وی
... که زندگی مثل یک
دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت میکند
... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی
دهد
... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
... که زندگیدشوار است،
اما من از او سخت ترم
آموخته ام
كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند، اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهند كه
در حال بالا رفتن از كوه هستیم..
ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز
دارد.
... که فرصتها
هیچ گاه از بین نمیروند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
كه فقط چند ثانیه
طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال
ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم.
كه اگر مایلم پیام عشق
را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:13  توسط پریماه
|
قلبي كه از بودن آن باخبر است
و قلبي كه از حضورش بيخبر. قلبي كه از آن باخبر است،
همان قلبي است كه در سينه ميتپد. همان كه گاهي ميشكند؛ گاهي ميگيرد و گاهي ميسوزد گاهي سنگ ميشود و سخت و سياه و گاهي هم از دست ميرود
... با اين دل است كه عاشق ميشويم با اين دل است كه نفرين ميكنيم و گاهي وقتها هم كينه ميورزيم
...
اما قلب ديگري هم هست؛
قلبي كه از بودنش بيخبريم. اين قلب اما در سينه، جا نميشود و به جاي اين كه بتپد، ... ميوزد
و ميبارد و ميگيرد و ميتابد اين قلب نه ميشكند و نه ميسوزد
و نه ميگيرد. سياه و سنگ هم نميشود از دست هم نميرود زلال است و جاري مثل رود و نسيم و آن قدر سبك است كه هيچ وقت
هيچ جا نميماند بالا ميرود و بالا ميرود و
بين زمين و ملكوت ميرقصد اين همان قلب است كه وقتي تو
نفرين ميكني، او دعا ميكند وقتي تو ميرنجي، او ميبخشد اين قلب كار خودش را ميكند نه به احساست كاري دارد نه به
تعلّقت نه به آن چه ميگويي؛ نه به
آن چه ميخواهي و آدمها به خاطر همين دوستداشتنياند به خاطر قلب ديگرشان به خاطر قلبي كه از بودنش بيخبرند
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:17  توسط پریماه
|
کنار سیب و رازقی، نشسته عطر عاشقی من از تبار خستگی، بی خبر از دلبستگی.. عاشقم ابر شدم، صدا شدی شاه شدم، گدا شدی شعر شدم، قلم شدی عشق شدم، تو غم شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت کنار هر ستاره ای، نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی، بی خبر از دلدادگی.. عاشقم
ماه شدم، ابر شدی اشک شدم، صبر شدی برف شدم، آب شدی قصّه شدم، خواب شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:40  توسط پریماه
|
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی
آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری
آمد و رفت و هی این
و آن سرسری
آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم
را تماشا نکرد دلم قفل
بود کسی قفل
قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این
اتاق پر از
دود و آه است یکی گفت: چه
دیوارهایش سیاه است یکی گفت: چرا نور
اینجا کم است و آن
دیگری گفت: و انگار
هر آجرش فقط از
غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند
بی مشتری ومن تازه
آن وقت گفتم: خدایا تو
قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد
و توی قلبم نشست و در را
به روی همه پشت خود
بست
و من روی آن در نوشتم: ببخشید،
دیگر برای شما
جا نداریم از این
پس به جز اوکسی را نداریم.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:52  توسط پریماه
|
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
شب است و دلی شکسته، شب
است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز شب است و من و دنیای بی
تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست، شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده
و قدر را قدر نمی داند.
شب قدر است و با خیال
تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی، قرآن بر
سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی
بودم «العفو» بگویم
قرآن بر سر می گیرم تا
به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ روزهایی
که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم. تا به اندازۀ سالهایی
که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم. تا به
اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ روزهایی
که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ عمر
گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم
و بگریم.
تا به اندازۀ پروندۀ
سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم. العفو، ای مهربانتر از
پدر که هر چه از تو دورتر شدم با به سویم آمدی
در این شبهای قدر که
ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو
را نخواهم.
العجل،
العجل یا مولای یا صاحب الزمان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:32  توسط پریماه
|
روزی مرد کوری روی پله
های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارش قرار داده بود. روی تابلو نوشته
شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از
کنار او می گذشت . نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود . او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت . آن
را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار او گذاشت و رفت.
عصر آن روز روزنامه
نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس است . مرد
کور از صدای قدمهایش خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را
نوشته بگوید که روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد
:
چیز خاص و مهمی نبود من
فقط نوشته های شما را به شکل دیگری نوشتم.
و لبخندی زد و به راه
خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته بود ولی روی تابلوی او
خوانده می شد:
اکنون بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:49  توسط پریماه
|
این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او
به راز و نیاز میپرداخت..
روزی
خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او
بیاید.
زن از
شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن
خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد!
زن با
شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش
پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با
عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد.
اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن
نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود.
صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن
نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش
کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را
باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.
پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را
نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته
شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل
نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:49  توسط پریماه
|
دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم!با من ازدواج ميکني؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟ تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي! چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي! پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست! گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد مثل تکه اي زباله شد! او ولي شبيه ديگران نشد چرک و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت! چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:27  توسط پریماه
|
وزیدن نسیم خنك آغاز مهر ماه وهیاهوی بچه مدرسهایها موجی از خاطره- های شیرین را به یادم میآورد.
"باز بوی مهر ماه مدرسه ، بوی بازیهای راهمدرسه " در ذهنم تداعی می- شود.
امروز اولین روز مدرسه است،روزی كه در ذهن همه كسانی كه دنیای مدرسه را تجربه كردهاند فراموش نشدنی است.
صدای شادی و هیاهوی دانشآموزان ناخودآگاه مرا هم به آن روزها میبرد.
روزی كه اضطراب و دلهره درنگاهم موج میزد و برق شیطنت در چشمهایم گاهی نگاه جدی ناظم را به سویم بر میگرداند.
صحبتهای مدیر از پشت تریبون،خوش آمدگویی و خلاصه سنگهایی كه میخواست قبل از شروع مدرسه با ما وابكند.
صفهای
طویلی كه اولش مرتب وآخرش مارپیچ میزد و ما كه برای رفتن سر كلاس ، نشستن
دوباره پشت میز و نیمكتها وشیطنتهای قبل از آمدن معلم دل توی دلمان نبود.
مدرسه
شاید برای هر كس معنی ومفهومی داشته باشد، زنگ تفریح و لحظههای شیرین
بازی ، مبصر و ستارههای از خوب وضربدرهای از بد، حلقه هم شاگردی ها، قسمت
كردن لواشك ، دلشورههای شیرین امتحانات، طی كردن پلههای ترقی از هر كلاس
به كلاس بالاتر و هزار معنی ناگفتهی دیگر.
اما شايد معني مشترك مدرسه در
ذهن همه ، دلهاي ساده و دوستيهاي پاك و صميمي باشد كه شايد در هيچ مقطعي از زندگي
دوباره قابل تجربه نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:26  توسط پریماه
|
*
وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.
اگر
شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.
دست
از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.
هیچوقت
خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
رفتار
آرامتر همیشه بهتر است.
قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.
اگر
رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند،
به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.
یک
دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.
پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید
که حتماً اینکار را کرده است.
هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک
رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون
اوضاع هیچ تغییری نکرده است.
تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.
از
مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.
برای
رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.
اگر
چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.
هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن
استفاده کند.
شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.
هیچوقت
نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به
شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.
او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.
اجازه
ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.
هیچوقت
مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.
اگر
به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.
مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.
همه مردها بد نیستند.
نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.
بین
از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز
دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش
کنید.
هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می
شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.
شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی
نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.
کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا
هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.
هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به
طور کامل متعهد نشوید.
این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.
بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می
اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.
می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که
او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:16  توسط پریماه
|
درختان بلند چنار و نارون در دو طرف جاده خاکی و نا هموار ، پشت
دیوارهای کاهگلی باغ قد برافراشته اند جوی آب باریکی از زیر دیوار بیرون آمده و
راهش را از وسط جاده به طرف مرغزار باز کرده است.
جز کلاغ و گنجشک پرنده ای روی درختان وئ در آسمان پدیدار نیست
،صدای قارقار کلاغ ها یک لحظه قطع نمی شود و با شرشر آب جوی در می آمیزد.
جوی در میان جاده گاه عریض و گاه باریک ادامه می یابد تا جاییکه
نصف بیشتر جاده زا آب می گیرد.
گوسفندان اطراف اب جمع می شوند و پیرمرد تازیانه به دست و خورجین
به پشت آنها ئرا می پاید.پیراهن مندرس و شلوار پارچه ای سیاه کهنه ای بر تن دارد و
کلاه پشمی بر سر نهاده است.سر و موی سفید و صورت چروکی اش حرف از هفتاد هشتاد سال
دارند.
صدای بع بع ماده گوسفندان به دنبال بره ها ،صدای کلاغ ها را گم
کرده است.دستش را به کمرش می گزارد و نیم نگاهی به درختان لخت می اندارد و یاد همه
ی پاییزها اهی می کشد و گله را به طرف مرغزار می برد.
هوا هنوز گرم نشده و سرمای آب جوی دندانهایت را به هم می زند .قبل
از اینکه به راهت ادامه بدهی ، بار دیگر باز گرد و جاده را نظاره کن،چشمهایت
برگهای ریخته را سفر خواهند کرد.
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاویدبمانند.
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:4  توسط پریماه
|
اول از همه
برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم بهتو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت،نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگرپیشآمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزودارمدوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، وبرخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشانبیتردید مورد اعتمادت باشد.و چونزندگی بدینگونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نهزیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکیاز آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیزآرزومندممفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتیدیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِپا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهاتکوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ وجبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونهشوی.
و امیدوام
اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، بهجواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشیو ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگیرا نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی کهآوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت،به رایگان.امیدوارم که دانهای هم بر خاکبفشانی هرچند خُرد بودهباشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درختوجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشتهباشی زیرا در عمل به آننیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «اینمالِ مناست » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!و درپایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبیداشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرفبرانید تا از نو بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتمفراهم شد دیگر چیزیندارم برایت آرزو کنم
ویکتور هوگو
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:0  توسط پریماه
|
یادمان باشد ازامروز خطایی نکنیم گرچه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر پایی نکنیم