یا حسین
آبروی حسین به كهكشان می ارزد
یك موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد
دوستی یه حادثه و جدایی قانون است. بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم!
آبروی حسین به كهكشان می ارزد
یك موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد

لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها
بيداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر
رفت
نميدونم به کارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه بدون
اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب ميدونه
جنگه
دست هر کی ميبينی يه تفنگه
يه عمره دور چشماش گشتم اما
نفهميدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه
دنيا سر ناسازگاری داره با ما
بشين باز هم دعا کن واسه اون
که ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه
دوره خدا ميدونه که حالش چه جوره
توی خلوت ميگم اينجا کسی نيست
خداييش که دلم خيلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تيره است
چراغم مثل اتشقشان ميمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نيست
هزار شب شد هزار شب شد نيومد
باز سراغم
لا لا لا لا نخواب خواب که
دوا نيست
دل ديوونه داشتن که خطا نيست
ميگن دست از سرش بردار نميشه
اخه عاشق شدن که دست ما نيست
لا لا لا لا نخواب تنها
ميمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزيزم مگه
من مثل اون نامهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو
نگاه کن
من اسفند رو ميارم تو دعا کن
بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب
حافظ رو بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو
راهه هميشه عمر خوشبختی کوتاهه
ميگن با يه فرشته اونو ديدن
دروغه جون دريا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدايی
کمر خم ميشه زير بی وفايی
تو بيدار باش همه تو خواب
نازن برای کی بخونم پس لالايی
لا لا لا لا نخواب تنهايی
زرده اگه طولانی شه مثل يه درده اگه چشم انتظار باشی که
هيچی دروغ ميگی به دل که بر
ميگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و
کشتيم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خياله
لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه
واسه کم ادمی خوب مينويسه
يکی لبهاش تو خوابم غرق خنده
است يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه
لا لا لا لا نخواب عاشق يه
سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه
تا اون بالاست رسيده است اما
تنهاست پايين هم که بيوفته بی نصيبه
لا لا لا لا نخواب اينجا
سياهی پر اما تو تنگه قصه ماهی

پر اضطراب قلبم
نکنه بمونه تنها
فقط این دو راهی مونده
من سیب سرخ حوام
نمیخوام بگم دوباره
که چی بوده سر گذشتم
بذار ساده گفته باشم
از خودم ساده گذشتم
آره عاشق شدن انگار
اولین گناه من بود
اگه اشتباهی بوده
همه اشتباهه من بود
آره تاوان گنامه
که همیشه ی خدا
غرق ماتم باشم
خاطر حوام رو میخوام
میخوام آدم باشم
تو کتاب آفرینش
قصه تا کجا رسیده
تا حالا چند تا ترانه
قصه ی ما رو شنیده
آخر قصه ی بودن
بسته به جدایی ماست
فاصله معنا نداره واسه
ما
تا دنیا دنیاست
شک نکن به عشق پاکم
من
واسه جوونی پیرم
اگه
تنها نمونی
تا
برای تو بمیرم
آره
تاوان گنامه
که
همیشه ی خداااا
غرق
ماتم باشم
خاطره
حوام رو میخوام
میخوام
آدم باشم.
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه
تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
وقتی که گریم میگیره
یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا
من تو دلم زندونیم
ای همه آرامشم از تو، پریشانت نبینم
چون شب خاکستری، سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار، اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی، رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها، افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق، کجا شد شور آواز قشنگت؟
در قفس، چون قلب خود.. هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام، ای شاخهٔ نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصّهٔ دلتنگی ات را، خوب من.. بگذار و بگذر
گریهٔ دریاچه ها را، تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی
آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری
آمد و رفت
و هی این
و آن
سرسری
آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم
را تماشا نکرد
دلم قفل
بود
کسی قفل
قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این
اتاق
پر از
دود و آه است
یکی گفت:
چه
دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور
اینجا کم است
و آن
دیگری گفت:
و انگار
هر آجرش
فقط از
غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند
بی مشتری
ومن تازه
آن وقت گفتم:
خدایا تو
قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد
و توی قلبم نشست
و در را
به روی همه
پشت خود
بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،
دیگر
برای شما
جا نداریم
از این
پس به جز او کسی را نداریم.

من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را
دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را
دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین
جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان
را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور
جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را
وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم


خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

با من بگو از
عشق ای آخرین معشوق
که برای رسوایی دنبال بهونم
با بو سهای آروم
خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر رو
یای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو افسانه نیست
که تموم خواب خیا لم بود
تعبیر من عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
شب های تنهایی همرنگ گیسوته
آغوشتو باز کن
بانوی مهتابی
دلواپسی ها مو با خنده ای کم کن
که تو یی پایان تردیدو بی تابی
من تو نگاه تو دنیا مو می بینم
فردای شیرینم نازنین من
چشمای تو
افسانه نیست
که تموم خوابو خیا لم بود
تقدیر م................ن
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

آفتاب کم قوت صبح پاییز در حال تابیدن است.
درختان بلند چنار و نارون در دو طرف جاده خاکی و نا هموار ، پشت
دیوارهای کاهگلی باغ قد برافراشته اند جوی آب باریکی از زیر دیوار بیرون آمده و
راهش را از وسط جاده به طرف مرغزار باز کرده است.
جز کلاغ و گنجشک پرنده ای روی درختان وئ در آسمان پدیدار نیست
،صدای قارقار کلاغ ها یک لحظه قطع نمی شود و با شرشر آب جوی در می آمیزد.
جوی در میان جاده گاه عریض و گاه باریک ادامه می یابد تا جاییکه
نصف بیشتر جاده زا آب می گیرد.
گوسفندان اطراف اب جمع می شوند و پیرمرد تازیانه به دست و خورجین
به پشت آنها ئرا می پاید.پیراهن مندرس و شلوار پارچه ای سیاه کهنه ای بر تن دارد و
کلاه پشمی بر سر نهاده است.سر و موی سفید و صورت چروکی اش حرف از هفتاد هشتاد سال
دارند.
صدای بع بع ماده گوسفندان به دنبال بره ها ،صدای کلاغ ها را گم
کرده است.دستش را به کمرش می گزارد و نیم نگاهی به درختان لخت می اندارد و یاد همه
ی پاییزها اهی می کشد و گله را به طرف مرغزار می برد.
هوا هنوز گرم نشده و سرمای آب جوی دندانهایت را به هم می زند .قبل
از اینکه به راهت ادامه بدهی ، بار دیگر باز گرد و جاده را نظاره کن،چشمهایت
برگهای ریخته را سفر خواهند کرد.
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاویدبمانند.
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست

وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید.
رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید
با قلم خوشبختیها
با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید
مرغک بخت من پرید
قلم نوک طلا شکست
جوهر فقط سیاهی زد
وقتی خدا اینجوری دید
از مرغ غم یه پر کشید
با قلم بدبختیها
با جوهر سیاهیها
رو پیشونی من نوشت :
" قصه تلخ سرنوشت.

می نشینم لب
تنهائی باد آسمان غمگین است.
حس تلخی در
شب جای هر ستاره
سو سو می زند. با خودم می گویم
چه جهان
غمگین است.
گوشهایم را می سپارم به فضا و صدای اندوهی در تن سیاه شب می پیچد.
انگار، پشت
دیوار زمان قاصدک خورده زمین.
با خودم می
گویم شب به اندازه تنهائی من دلگیر است.
چشمهایم را
می بندم خواب میبینم
رفته ام تا
لب پنجره سبز خدا و از انجا
با تن نقره
ائی فرشته ها خواب خورشید و ترانه و صدا می بینم.
خواب میبینم
که دوباره آسمان می بارد.
و دوباره
چلچله غزل ترانه را می خواند.
خواب می بینم باغچه ها جذب تماشای گل و خورشیدند.
و کبوتر ازاد
است و قفس بی رنگ است
و دگر ماهی
ها جز به وقت خواب تنگی تنگ بلوری را نمی بینند.
خواب میبینم
جمعه ها بارانی است
و غروب جمعه
غرق خوش رنگ
ترین رنگ خداست
و بزرگترین
اندوه بشر رنگ پر رنگ پر کلاغ هاست.
خواب میبینم
آدم از باغ
عدن می آید و درون دستش
سیب سرخی است
که دلگیر است
چشمهایم را
می گشایم در هوا می بینم
جمعه ها
غمگین است و به جای باران خون زتنهائی این آسمان می بارد.
اشکهایم می
بارند
می روم تا لب
پنجره سبز خدا
و از آنجا می
بینم که خدا هم غمگین است
ما چیستیم ؟
جز
مولکولهای فعال ذهن زمین،
که
خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنیم!
حسین پناهی
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
رهی معیــــــــــــــــــــــــــری


یك دوست دلش گرفته باشد، این دل به هوای دوست تنگ است
وقتی كه هوای شهر خشكید، قوس و قزحش فقط سه رنگ است
تاریك و سیاه و سرد و اصلا، بی رنگ و خراب و خسته و تار
این شیشه اگر شكسته هم نیست، هر روز و شبش غریق سنگ است
ای مطرب خوش نواز، منواز، زیرا كه به گفتهی شواهد
هر ماتم و درد در دو عالم، از سوز نی و نوای چنگ است
در راه تو ای نگار خوشروی، دل زخم شد و سپید شد موی
خرما به نخیل و دست كوتاه، ره دور و ببین كه پای لنگ است
دنیا به نبرد بسته شمشیر، تن خسته و جان به دست تقدیر
ما بی كس و او سپاه سرشار، انصاف بده كه این چه جنگ است؟
مانده است توكل و تحمل، صبر است و تشكر و تامل
دریا چو شود به كام طوفان، كو ترس كه در دل نهنگ است؟
یك دوست دلش گرفته باشد، این دل به هوای دوست تنگ است
هرکه خوبی کرد زجرش میدهند
هر که زشتی کرد اجرش میدهند
باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشق ها هم مومیایی تر شدند
اندک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شدند
چند روزی هست ، حالم دید نی است
حالمان بد نیست، غم کم می
خوریم
کم که نه! هر روز، کم کم می خوریم
آب می خواهم ، سرابم، می دهند
عشق می ورزم ، عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بیدارم نکردی ، آفتاب ؟!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی ، پشتم شکست
عشق ، آخر، تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق، اگر این است" مرتد" می شوم
خوب، اگر این است من" بد "می شوم
بس کن ای دل ، نابسامانی بس است
کافرم ! دیگر مسلمانی ، بس است
در میان خلق ، سردرگم شدم
عاقبت آلوده ی مردم ، شدم
بعد از این، با "بی کسی "خو می کنم
آنچه در دل داشتم ، رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست.
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست
چشم مستی ، تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب ، تر می کنم
طالعم شوم است ، باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام !؟
قفل غم بر درب سلولم ، مزن
من خودم ، خوشباورم، گولم مزن
من نمی گویم که ، خاموشم مکن
من نمی گویم ، فراموشم مکن
من نمی گویم که با من ، یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم ، دگر گفتن ، بس است
گفتن اما هیچ ، نشنفتن ، بس است
روزگارت باد، شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ، در شهر شما یاری نبود ؟!
قصه هایم را خریداری نبود؟!
وای...رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد
خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!
این همه لیلی کسی مجنون نشد ؟!
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن ، گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد ، دارد تیشه ام
عشق از من دور ، پایم لنگ بود
قیمتش بسیار، دستم تنگ بود
گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد ، دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه.
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه.
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه.
هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه.
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود، از ما می گریخت...
چند روزی هست، حالم دید نی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه ، بر روی زمین زل می زنم
گاه ، بر حافظ، تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم .......................... خود غلط بود
آنچه می پنداشتیم