|
دوستی یه حادثه و جدایی قانون است. بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم!
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست
دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است
http://parimah.persiangig.com /audio/ Eshghe_Talkh(www.Bia.mp3
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب
حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم
حیف هرچی به تو گفتم ، راس راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا
حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی
حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی

فراموش نکنی یکی نشسته
چشم به رات
اونکه قسم خورده و
میمونه منتظره برات
یه وقت فراموش نکنی
یکی نشسته چشم به رات
اونکه قسم خورده و
میمونه منتظره برات
با دسته دسته های گل
هنوز نشسته سر رات
در انتظار دیدنت
شنیدن صدای پات
اشکای من یادت بیاد
وقت خداحافظیمون
حرف خودت یادت باشه
تو لحظه جداییمون

بیا به بهانه
عشق
به دورآبادی برویم
كه دل را آذین تماشای گل میكنند
و به حرمت عشق
پیشانی به خاك میسایند
و برای عاشقان آفتابی دعای وصل میخوانند
بیا برویم
به نورآبادی كه مردمانش
فانوس سرخ دلهاشان را
به تمامی سطح شب میآویزند
و نمیگذارند كه دلهای عاشق
عشق را در خیال گناه گریه كنند
بیا برویم
پیش از آن كه ناگزیر خود را خط بزنیم
از هراس خط خوردن


کنار سیب و رازقی، نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی، بی خبر از دلبستگی.. عاشقم
ابر شدم، صدا شدی
شاه شدم، گدا شدی
شعر شدم، قلم شدی
عشق شدم، تو غم شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای، نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی، بی خبر از دلدادگی.. عاشقم
ماه شدم، ابر شدی
اشک شدم، صبر شدی
برف شدم، آب شدی
قصّه شدم، خواب شدی
لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت


شب است و دلی شکسته، شب
است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز
شب است و من و دنیای بی
تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست، شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده
و قدر را قدر نمی داند.
شب قدر است و با خیال
تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی، قرآن بر
سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی
بودم «العفو» بگویم
قرآن بر سر می گیرم تا
به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ روزهایی
که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ سالهایی
که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم. تا به
اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ روزهایی
که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.
تا به اندازۀ عمر
گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم
و بگریم.
تا به اندازۀ پروندۀ
سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم.
العفو، ای مهربانتر از
پدر که هر چه از تو دورتر شدم با به سویم آمدی
در این شبهای قدر که
ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو
را نخواهم.

اول از همه
برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.
و امیدوام
اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

هنگامی که عشق به شما
اشارتی کرد ، از پی اش بروید ، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .
هنگامی که با بال هایش
شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید .
گر چه ممکن است تیغ
نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .
وقتی با شما سخن می
گوید باورش کنید ،گر چه ممکن است صدایش رویاتان را پراکنده سازد ، همان گونه که
باد شمال باغ را بی بر می کند .
زیرا عشق همان گونه که
تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیبتان می کشد .
همان گونه که شما را می
پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .
همان گونه که از
قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می
کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند .
عشق ، شما را همچون
بافه های گندم برای خود دسته می کند .
می کوبدتان تا برهنه
تان کند .
سپس غربالتان می کند تا
از کاه جداتان کند.
آسیابتان می کند تا
سپیده شوید .
ورزتان می دهد تا نرم
شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند ، نانی مقدس شوید
.
عشق رازی است مقدس
.
برای کسانی که عاشقند ،
عشق برای همیشه بی کلام می ماند ،
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

در هیاهوی
كودكی؛ سرشار از شیطنت و در اوج بیخیالی و سرمست از لذت زندگی بودیم و من همبازی
تو بودم... ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی هر دو
نوجوانی كنجكاو بودیم و لبریز از عشق و شور زندگی و با یه بغل كتاب میرفتیم
مدرسه؛ هر روز توی مسیر هم بودیم... ولی تو؛ من و ندیدی!
بزرگ شدیم
و جوان؛ هر دو زیبا و سرشار از جاذبه برای هر جوانی به سن و سال خودمون... اون
موقع؛ من دختری زیبا بودم و شاد و سرحال... جوان و پرانرژی و سرشار از احساسات گرم
و پاك... ولی تو؛ من و ندیدی!
تو هم جوانی بودی برومند و زیبا و با موهای مشكی پرپشتی كه وقتی دستات و توی موهات
میبردی موج قشنگی توش حركت میكرد و من از دیدنش لذت میبردم و محو تماشای تو میشدم...
ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی كه با
مردم محله دور میدون جمع شدیم برای بدرقه تو و همرزمای تو به جبهه؛ میون اون
همهمهی جمعیت دلم در طپش بود برای یه دل سیر نگاه كردنت... جسم و روحم یكپارچه
شده بود چشمانی مشتاق و منتظر؛ برای دوباره دیدنت... ولی تو؛ من و ندیدی!
وقتی به سلامت به وطن برگشتی... در میان جمعیتی انبوه كه به استقابلت اومده
بودند؛ دو چشم سیاه و قلبی پر طپش بیش از هر كسی در جستجوی تو بود... ولی تو؛ من و
ندیدی!
من همیشه مقابلت بودم؛ آخه ما با هم همسایه بودیم؛ همبازی بودیم؛ همسن بودیم...
ولی تو؛ من و ندیدی!
و بعد از
سالها ندیدنت؛ ما از اون محل رفتیم... حالا از اون روزهای ندیدنت تا به امروز به
اندازه یه عمر برام گذشته... و من هنوز نتونستم فراموشت كنم...
هنوزم در
جستجوی گمشدهی خودم هستم... حالا دیگه تكنولوژی پیشرفت كرده... میگن آدما توی
اینترنت نیمهی گمشدهی خودشون و جستجو میكنن... من كه باورم نمیشد؟!!! اما حالا
كه اومدم به این دنیای مجازی مرموز؛ میبینم خیلی چیزا تغییر كرده...
انگاری راست میگفتن... بالاخره با یه نفر آشنا شدم... خداكنه همونی كه میخوام
باشه... همونی كه سالها آرزوی دیدنش و داشتم... ولی اینا همهش خیالات... با این
حال به نظرم شیرین و مهیج...
بعد از
چندبار چت كردن با شخصی كه آشنا شدم قرار میذارم... با تردید و نگرانی پیش میرم و
هر لحظه كه به محل قرار نزدیك میشم طپش قلبم بیشتر میشه و به وضوح صدای ضربانش و
میشنوم... حالا دیگه موعد دیدار میرسه و هیجان زیادی دارم...
خدایا از
شدت هیجان و تعجب نفسم داره بند میاد... یه نگاه آشنا... یه چهره گرم و
صمیمی... بالاخره مرد رویاهام و میبینم! اما ...
تو هم مثل
من پا به سن گذاشتی... با موهای جوگندمی و كمی هم خلوت... و چینهای زیر چشمت كه
حكایت از گذر عمرت داره... این بار برای دیدنم دقیقتر میشی... برای تماشای دختری
پا به سن گذاشته... با چهرهای معصوم و خسته كه جای ردپای زمان در اون دیده میشه و
چشمایی كم سو...
حالا تو با دقت زیاد غرق تماشای جسم و روح فرسودهم هستی و من در اندیشهی گذشته
و ناخودآگاه به خاطر میارم...
وقتی كه جوان بودم و شاداب؛ با چشمانی نافذ و چهرهای گرم و جذاب؛ همیشه مقابلت
بودم ولی تو؛ من و ندیدی!!!
نازنینبانو
http://nazaninbanou.blogfa.com/
عشق اول(نیما)
عشق اول، نازنینم،دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بویتو داره نفسهام
عشق اول، عشق آخر،
اگه امشب درکنارم تو رودارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنهخوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشهقلبم پاره پاره
نکنه هنوز نگفتم کهچقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی کهتورو من میپرستم
نکنه هنوز نگفتم کهچقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی کهتورو من میپرستم
نکنه هرگز ندونم رازاون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعرغمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتوای مهربونم
اگه تو حتی ندونی ازمنم نام و نشونی
حکیم نامها و نقشهای سلطان را کامل پاک نمود. به جای آنها اسماء جلاله خداوند متعال را نوشت.
دختر چون به خانه برگشت، دیدنامهای سلطان پاک و محو گردیده. وبه جای آنها اسماء خداوند متعال نوشته شده !!!!!
از پدر سوال کرد: چرا روی دیواربه جای سلطان نام یزدان نوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟
حکیم پاسخ داد: تو بر دیوار نام سلطان خودنوشتی من هم نام سلطان خودرا نوشتم
گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان استبعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید.
بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند.
بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند.
بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است.
بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد.
بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را.
بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند.
بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش.
بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان.
بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند.
بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان.
بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند.
بعضی عشقها تازه ونابند.
بعضی عشقها حقیقتند.
بعضی عشقها توهم وخیالند.
برای بعضی عشقها عقل باید دل را تنبیه کند.
برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند.

خواهر کوچکم این را پرسید♥
من به او خندیدم♥
کمی آزرده و حیرت زده گفت♥
روی دیوار و درختان دیدم♥
بازهم خندیدم♥
گفت دیروز خودم دیدم♥
مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥
بعدها وقتی غم♥
سقف کوتاه دلت را خم کرد♥
بی گمان می فهمی♥
پنج وارونه چه معنا دارد

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو
اعلام کرد
و سپس
محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم
: به تو بگویند ... دوستت دارم
تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه
من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیكردهام راه درازی را
خسته هستم- خسته آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفترحافظ
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر
اینك این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی كه شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم
اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
عشق(قیس) و( حسن)لیلا میشناسیدم؟
در كف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!
من بریدم(بیستون) را می شناسیدم
مسخ كرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم, مهربان سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟

آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان آوازی بود
که من گمان می کردم میگوید:
دوستت دارم

حس میکنم دیگه دوستم
نداری
حس میکنم زیادی وجودم
چرا به این زودی ازم
بریدی
من که گل سر سبد تو
بودم
حس میکنم تو این
روزا نمی خوای
یه لحظه هم حتی من
و ببینی
کاش میدونستم عشق دیروز
من
فردا که شد تو با کی هم
نشینی
دوستم نداری میدونم
دوستم نداری
اما تو چشمات مبینم که
بیقراری
خدا کنه که برگردی
تو پیشم
بدون تو من دیونه میشم
دوست ندارم حضور من
کنارت
باعث دل خستگیه تو باشه
شاید سفر رفتن من یه
فصل تازه ای از زندگی تو باشه
حس میکنم باید از اینجا
برم
جایی که هیچکی راهشو
بلد نیست
باید برم که قدرمو
بدونی
یه مدتی تنها بمونی بد
نیست
حس میکنم دیگه دوستم
نداری
حس میکنم زیادی وجودم

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد
خوابم
تو چیستی که من از موج هرتبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم
تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه توآمدم ناگاه؟
چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟
که ذره های وجودم تو را که میبینند
به رقص می آیند
سرود می خوانند
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها راازآسمان بیاربه زیر
ترا به هرچه تو گوئی به دوستی سوگند
هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهراست و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر
بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك
نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و
ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست
او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور
عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز
...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او
بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم
كن
از برایش قلب خود تقدیم كن
داشتی دنبالش
می گشتی ، از این خونه به اون خونه . گفتی خونه دوست کجاست؟
مواظب باش
اشتباه نری چون هر خونه ای خونه دوست نیست و هر آشنائی دوست نیست فقط یه آشناست که
آدم فکر می کنه یه دوسته .
دوستی و دوست داشتن کار هرکسی نیست

کاش میشد بر
جدایی خشم کرد.
شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد
کاش می شد خانه ای از مهر ساخت.
مهربانی را در آن سرمشق کرد.
روی دلهای حقیقی نقش کرد