تبليغاتX
زندگی عشق است

زندگی عشق است

دوستی یه حادثه و جدایی قانون است. بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم!

سرنوشت عشق تلخ

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست

دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود

 بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

http://parimah.persiangig.com /audio/ Eshghe_Talkh(www.Bia.mp3


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:43  توسط پریماه  | 

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:22  توسط پریماه  | 

http://i32.tinypic.com/1z3xeo1.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:32  توسط پریماه  | 

عاشقت بودم ....

http://i21.tinypic.com/nwbqed.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:38  توسط پریماه  | 

امدنت از برای چه بود ؟؟؟

http://aminiasl.googlepages.com/Shoghe_Raftan.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:21  توسط پریماه  | 

وداع....

http://omidsam.persiangig.ir/image/hengamevedaa%20Kopie.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:13  توسط پریماه  | 

شب وصل

http://i26.tinypic.com/2wquc1e.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:9  توسط پریماه  | 

حبف ...

http://www.sharemation.com/nazi2/ax/afsoos.jpg

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب
حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم
حیف هرچی به تو گفتم ، راس راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا
حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی
حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:37  توسط پریماه  | 

عشق یعنی

عشق یعنی

عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن


عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن


عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز


عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماند گار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:33  توسط پریماه  | 

فراموش نکنی ...

http://i10.tinypic.com/2zzsw1f.jpg

فراموش نکنی یکی نشسته چشم به رات
اونکه قسم خورده و میمونه منتظره برات

یه وقت فراموش نکنی
یکی نشسته چشم به رات
اونکه قسم خورده و میمونه منتظره برات

با دسته دسته های گل
هنوز نشسته سر رات
در انتظار دیدنت
شنیدن صدای پات

اشکای من یادت بیاد
وقت خداحافظیمون
حرف خودت یادت باشه
تو لحظه جداییمون


وقتی که از رو گونه هام
گرفتی اشکای منو
گفتی حتی لحظه ای
از یاد نمیبری منو

طاقت ندارم بیش از این
فقط تو خواب ببینمت
وقتش رسیده که بیای
روی چشام بشونمت

میخوام واسه اومدنت
دوباره مهمونی بدم
فقط واسه موندنت
دلم رو قربونی بدم

اشکای من یادت بیاد
وقت خداحافظیمون
حرف خودت یادت باشه
تو لحظه جداییمون


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:0  توسط پریماه  | 

غم ...

http://i26.tinypic.com/1z498xd.jpg
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:33  توسط پریماه  | 

بیا برویم ...

http://ashkana3moni.persiangig.ir/10453z4.jpg


بیا به بهانه عشق 

به دورآبادی برویم

كه دل را آذین تماشای گل می‌كنند

و به حرمت عشق

پیشانی به خاك می‌سایند

و برای عاشقان آفتابی دعای وصل می‌خوانند

بیا برویم

به نورآبادی كه مردمانش

فانوس سرخ دلهاشان را

به تمامی سطح شب می‌آویزند

و نمی‌گذارند كه دل‌های عاشق

عشق را در خیال گناه گریه كنند

بیا برویم

پیش از آن كه ناگزیر خود را خط بزنیم

از هراس خط خوردن


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:1  توسط پریماه  | 

دوستت دارم ...




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:52  توسط پریماه  | 

آه...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:48  توسط پریماه  | 

الفبای عشق

http://i15.tinypic.com/2gsqtg8.gif
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 14:40  توسط پریماه  | 

هرگز نگو ...

http://rezvan.org/golesorkh/pic/84_3_1_poem.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:26  توسط پریماه  | 

عطر عاشقی

کنار سیب و رازقی، نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی، بی خبر از دلبستگی.. عاشقم
ابر شدم، صدا شدی
شاه شدم، گدا شدی
شعر شدم، قلم شدی
عشق شدم، تو غم شدی


لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای، نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی، بی خبر از دلدادگی.. عاشقم


ماه شدم، ابر شدی
اشک شدم، صبر شدی
برف شدم، آب شدی
قصّه شدم، خواب شدی


لیلای من، دریای من.. آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو
من عاشقم، مجنون تو.. گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر، در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب، هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:40  توسط پریماه  | 

العجل، العجل یا مولای یا صاحب الزمان

http://javidan.persiangig.com/image/mah12.jpg


شب است و دلی شکسته، شب است و بغضی جگر سوز و غمی استخوان سوز
شب است و من و دنیای بی تو، دنیایی که سرتاسر آرزوی دیدار توست، شب است و تاریکی، تاریکی ای که ماه را گم کرده و قدر را قدر نمی داند.

 


شب قدر است و با خیال تو کنج مسجد می نشینم، قرآن بر سر می گیرم تا شب قدری بسازم به یادماندنی، قرآن بر سر می گیرم تا به اندازۀ سالهای جهالتم که تو را نشناختم، که مهیای مردن جاهلی بودم «العفو» بگویم

 


قرآن بر سر می گیرم تا به خاطر دست هایی که شب های قدر پیش، آمدن تو را نخواسته بود«العفو» بگویم و بگریم.

 


تا به اندازۀ روزهایی که نبودنت را حس نکردم «العفو» بگویم و بگریم.
تا به اندازۀ سالهایی که عاشقت نبودم از تو و تنها از تو عشق را گدایی کنم و «العفو» بگویم. تا به اندازۀ لحظه هایی که تو را رنجاندم رنج بکشم و «العفو» بگویم.

 


تا به اندازۀ روزهایی که در بودنت من غایب بودم اشک بریزم و «العفو» بگویم.

 


تا به اندازۀ عمر گرانبهایی که خزان شد و رفت و صدای «هل من ناصر ینصرنی» تو را نشنید «العفو» بگویم و بگریم.

 


تا به اندازۀ پروندۀ سیاهم که همیشه پیش روی تو باز است اشک بریزم و «العفو» بگویم.
العفو، ای مهربانتر از پدر که هر چه از تو دورتر شدم با به سویم آمدی

 


در این شبهای قدر که ملائک آسمان را رها کرده و زمینی شده، به خدمت تو می رسند، شرم می کنم که ظهورتو را نخواهم.


العجل، العجل یا مولای یا صاحب الزمان




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:32  توسط پریماه  | 

برایت آرزومندم که عاشق شوی

Victor_Hugo-763221.jpg

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته  باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

ویکتور هوگو
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:0  توسط پریماه  | 

عشق ...


هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد ، از پی اش بروید ، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید .

گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ،گر چه ممکن است صدایش رویاتان را پراکنده سازد ، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند .

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیبتان می کشد .

همان گونه که شما را می پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .

همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند .

عشق ، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .

می کوبدتان تا برهنه تان کند .

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

آسیابتان می کند تا سپیده شوید .

ورزتان می دهد تا نرم شوید .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند ، نانی مقدس شوید

                       
                                 

.

عشق رازی است مقدس

.

برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام می ماند ،

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط پریماه  | 

همیشه مقابلت بودم ولی تو؛ من و ندیدی!

در هیاهوی كودكی؛ سرشار از شیطنت و در اوج بی‌خیالی و سرمست از لذت زندگی بودیم و من همبازی تو بودم... ولی تو؛ من و ندیدی!

 

وقتی هر دو نوجوانی كنجكاو بودیم و لبریز از عشق و شور زندگی و با یه بغل كتاب می‌رفتیم مدرسه؛ هر روز توی مسیر هم بودیم... ولی تو؛ من و ندیدی!

 

بزرگ شدیم و جوان؛ هر دو زیبا و سرشار از جاذبه‌ برای هر جوانی به سن و سال خودمون... اون موقع؛ من دختری زیبا بودم و شاد و سرحال... جوان و پرانرژی و سرشار از احساسات گرم و پاك... ولی تو؛ من و ندیدی!


تو هم جوانی بودی برومند و زیبا و با موهای مشكی پرپشتی كه وقتی دستات و توی موهات می‌بردی موج قشنگی توش حركت می‌كرد و من از دیدنش لذت می‌بردم و محو تماشای تو می‌شدم... ولی تو؛ من و ندیدی!

 

وقتی كه با مردم محله دور میدون جمع شدیم برای بدرقه تو و هم‌رزمای تو به جبهه؛ میون اون همهمه‌ی جمعیت دلم در طپش بود برای یه دل سیر نگاه كردنت... جسم و روحم یكپارچه شده بود چشمانی مشتاق و منتظر؛ برای دوباره دیدنت... ولی تو؛ من و ندیدی!


وقتی به سلامت به وطن برگشتی... در میان جمعیتی انبوه كه به استقابلت اومده بودند؛ دو چشم سیاه و قلبی پر طپش بیش از هر كسی در جستجوی تو بود... ولی تو؛ من و ندیدی!


من همیشه مقابلت بودم؛ آخه ما با هم همسایه بودیم؛ همبازی بودیم؛ هم‌سن‌ بودیم... ولی تو؛ من و ندیدی!

 

و بعد از سال‌ها ندیدنت؛ ما از اون محل رفتیم... حالا از اون روزهای ندیدنت تا به امروز به اندازه یه عمر برام گذشته... و من هنوز نتونستم فراموشت كنم...

هنوزم در جستجوی گمشده‌ی خودم هستم... حالا دیگه تكنولوژی پیشرفت كرده... میگن آدما توی اینترنت نیمه‌ی گمشده‌ی خودشون و جستجو می‌كنن... من كه باورم نمی‌شد؟!!! اما حالا كه اومدم به این دنیای مجازی مرموز؛ می‌بینم خیلی چیزا تغییر كرده...


انگاری راست می‌گفتن... بالاخره با یه نفر آشنا شدم... خداكنه همونی كه می‌خوام باشه... همونی كه سال‌ها آرزوی دیدنش و داشتم... ولی اینا همه‌ش خیالات... با این حال به نظرم شیرین و مهیج...

 

بعد از چندبار چت كردن با شخصی كه آشنا شدم قرار میذارم... با تردید و نگرانی پیش میرم و هر لحظه كه به محل قرار نزدیك میشم طپش قلبم بیشتر میشه و به وضوح صدای ضربانش و می‌شنوم... حالا دیگه موعد دیدار میرسه و هیجان زیادی دارم...

 

خدایا از شدت هیجان و تعجب نفسم داره بند میاد... یه نگاه آشنا... یه چهره گرم و صمیمی... بالاخره مرد رویاهام و می‌بینم! اما ...

 

تو هم مثل من پا به سن گذاشتی... با موهای جوگندمی و كمی هم خلوت... و چین‌های زیر چشمت كه حكایت از گذر عمرت داره... این بار برای دیدنم دقیق‌تر میشی... برای تماشای دختری پا به سن گذاشته... با چهره‌ای معصوم و خسته كه جای ردپای زمان در اون دیده میشه و چشمایی كم سو... 


حالا تو با دقت زیاد غرق تماشای جسم و روح فرسوده‌م‌ هستی و من در اندیشه‌ی گذشته و ناخودآگاه به خاطر میارم...


وقتی كه جوان بودم و شاداب؛ با چشمانی نافذ و چهره‌ای گرم و جذاب؛ همیشه مقابلت بودم ولی تو؛ من و ندیدی!!!

 

 نازنین‌بانو

http://nazaninbanou.blogfa.com/

  

  

           2evq2j7.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط پریماه  | 

عشق اول

  عشق اول(نیما)

عشق اول، نازنینم،دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بویتو داره نفسهام

عشق اول، عشق آخر،
اگه امشب درکنارم تو رودارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنهخوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشهقلبم پاره پاره


نکنه هنوز نگفتم کهچقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی کهتورو من می‌پرستم
نکنه هنوز نگفتم کهچقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی کهتورو من می‌پرستم


نکنه هرگز ندونم رازاون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعرغمگین چشاتو


اگه من حتی ندونم اسمتوای مهربونم
اگه تو حتی ندونی ازمنم نام و نشونی


عشق اول، مهربونم، سرتوبذار رو شونم
عشق اول، مهربونم، چترموهات سایه‌بونم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:38  توسط پریماه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:36  توسط پریماه  | 

تفاوت عشق

دختر حکیم عاشق سلطان وقت شد. هرچه حکیم به او گفت: برحذرباش قبول نکرد.

دخترِ عاشق اسم سلطان را بر روی تمام دیوارها، درهای خان، وحتی سقف خانه نوشته بود، و می نشست به اسماء سلطان نگاه میکرد و زیر لب از سلطان تعریف وتمجید میکرد، طوری شد که از دختر پوستی ماندو استخوانی!!!!!!!!!!!!! روزی دختر از خانه بیرون رفت.

حکیم نامها و نقشهای سلطان را کامل پاک نمود. به جای آنها اسماء جلاله خداوند متعال را نوشت.

دختر چون به خانه برگشت، دیدنامهای سلطان پاک و محو گردیده. وبه جای آنها اسماء خداوند متعال نوشته شده !!!!!


از پدر سوال کرد: چرا روی دیواربه جای سلطان نام یزدان نوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟ 

حکیم پاسخ داد: تو بر دیوار نام سلطان خودنوشتی من هم نام سلطان خودرا نوشتم


گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است

گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط پریماه  | 

بعضی عشقها

بعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید.

بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند.

بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند.

بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است.

بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد.

بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را.

بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند.

بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش.

بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان.

بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند.

بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان.

بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند.

بعضی عشقها تازه ونابند.

بعضی عشقها حقیقتند.

بعضی عشقها توهم وخیالند.

برای بعضی عشقها عقل  باید دل را تنبیه کند.

برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:42  توسط پریماه  | 

عشق

http://www.al-wfa.com/vb/imgcache/1182366979_6.jpg
این كه می پرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما، اگر
عشق یعنی رفتن ِ با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او
حرف های دل ، بدون گفتگو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط پریماه  | 

پنج وارونه ...

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟♥

 خواهر کوچکم این را پرسید♥

 من به او خندیدم♥

کمی آزرده و حیرت زده گفت♥

 روی دیوار و درختان دیدم♥

بازهم خندیدم♥

گفت دیروز خودم دیدم♥

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥

 آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥

 بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥

 بعدها وقتی غم♥

 سقف کوتاه دلت را خم کرد♥

 بی گمان می فهمی♥

 پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:56  توسط پریماه  | 

دادگاه عشق

 

http://i29.tinypic.com/123qt5e.jpg

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط پریماه  | 

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب


بدین سان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب


تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه


چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من


كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب


مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست


چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو


كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب


تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب


حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش


چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب


كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:4  توسط پریماه  | 

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

http://thesituationist.files.wordpress.com/2008/02/thing-called-love.jpg

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏كرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌‏ای از دفترحافظ

تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شكسته سنگلاخ دهر

اینك این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی كه شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در كف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!

من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ كرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:16  توسط پریماه  | 

عشق

http://www.treehugger.com/AutumnLeaves.jpg


آنکس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من امده باشد

 رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

 صدای خش خش برگها همان آوازی بود

که من گمان می کردم میگوید:

دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:15  توسط پریماه  | 

این دفعه اگه داشت بارون میومد از زیرش فرار نکن برو زیر بارون ببین چنتا از دونه های بارون رو میتونی بگیری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگیری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگیری دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:55  توسط پریماه  | 

http://www.geocities.com/mooon_face/womandez014_L.jpg

حس میکنم دیگه دوستم نداری   

حس میکنم زیادی وجودم

چرا به این زودی ازم بریدی

من که گل سر سبد تو بودم

حس میکنم  تو این روزا  نمی خوای

یه لحظه هم حتی من و ببینی

کاش میدونستم عشق دیروز من

فردا که شد تو با کی هم نشینی

دوستم نداری میدونم دوستم نداری 

اما تو چشمات مبینم که بیقراری

خدا کنه که برگردی تو پیشم

بدون تو من دیونه میشم

 دوست ندارم حضور من کنارت

باعث دل خستگیه تو باشه  

شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه

حس میکنم باید از اینجا برم

جایی که هیچکی راهشو بلد نیست

باید برم که قدرمو بدونی 

یه مدتی تنها بمونی بد نیست

حس میکنم دیگه دوستم نداری

حس میکنم زیادی وجودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:11  توسط پریماه  | 

تو کیستی ....

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هرتبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه توآمدم ناگاه؟

چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را که میبینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها راازآسمان بیاربه زیر

ترا به هرچه تو گوئی به دوستی سوگند

هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهراست و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:0  توسط پریماه  | 

عشق...

عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط پریماه  | 

هر کسی خدای خود را دارد . هر کس خدایش یک مقدار لیاقت دارد .

یکی برای خدایش تره هم خرد نمی کند ولی دیگری همه امیالش را برای معبودش زیر پا می گذارد بی منت .

یکی خداییش خیلی نمی ارزد و هر کاری کند معامله است و می گوید چرا جواب نمی گیرم .

عبادت را با کمیت می سنجند ولی گاهی افرادی یک یا الله می گویند عرش می خندد چون دلشان زنده هست و هیچ گاه نمی میرد .

دلی که خواستند بارها زیر پایشان له کنند و منکرش شوند چون همه سختی های زندگیشان از پاکی دل بوده ولی دل نمی فهمد .
دلشان گاهی مرمری است . نمی میرد و خدا می خندد وقتی دلی برای زندگی تلاش می کند و دوام می آورد ، عاشق می شود و عاشق می کند .

خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:29  توسط پریماه  | 

عشق مثل یک مهمان وارد خانه تنهائی دلمان می شود
و حال به هر دلیلی این مهمان ناخوانده ما را ، ترک می کند

شاید که وقت رفتنش باشد آن موقع دل بی قرار ما سر به بیداد میزند
ونفرت را خود از درون به آتش میکشیم واین لهیب تنها ما را می سوزاند.... و ما عشق را محکوم میکنیم

در حالی که ما خود نفرت را دعوت کردیم و عشق این عشق تنها مهمان
ناخوانده دل ما.... نه؟

وما همیشه آسوده از انیم که ، غیر خود را محکوم کنیم.
نه..... عشق بهارست
عشق شمیم عطر زندگی ست
حتی اگر سهم من نباشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:41  توسط پریماه  | 

دوستی و دوست داشتن کار هرکسی نیست

داشتی دنبالش می گشتی ، از این خونه به اون خونه . گفتی خونه دوست کجاست؟

مواظب باش اشتباه نری چون هر خونه ای خونه دوست نیست و هر آشنائی دوست نیست فقط یه آشناست که آدم فکر می کنه یه دوسته .

دوستی و دوست داشتن کار هرکسی نیست



http://www.hansonellis.com/silverkeepsakes/keyandheartkeychain3.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط پریماه  | 

کاش میشد بر جدایی خشم کرد.
شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد
کاش می شد خانه ای از مهر ساخت.
مهربانی را در آن سرمشق کرد.
روی دلهای حقیقی نقش کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:23  توسط پریماه  |